
هدیه ی تولد دخترم سایدا
روزنامه کوچولو خیلی تنها بود.با این که روزنامه ها ومجله های زیادی هم کنارش بودند، اما باز هم احساس تنهایی می کرد.منتظر بود که کسی از راه برسد واو را از آقای روزنامه فروش بخرد،صفحه هایش را باز کند و ورق بزند.نوشته هایش را بخواند وچیزهای تازه ای یاد بگیرد.آخر او تازه متولد شده بود وهنوز بوی چاپخانه می داد.
باد نیمه تندی می وزید وهوا کمی ابری بود.آسمان انگار دلش می خواست سیر سیر گریه کند.روزنامه کوچولو به آسمان نگاه کرد.چند گنجشک بازیگوش با خوش حالیبا هم بازی می کردند و سر وصدای شان به گوش می رسید. روزنامه کوچولو با دیدن گنجشک ها غصه اش گرفت.خیلی دلش می خواست با کسی دوست شود وبا او حرف بزند.به اطرافش نگاه کرد.چند مجله ی ضخیم وروزنامه های بزرگ دیگر به آرامی خوابیده بودند وصدای خروپفشان بلند بود.یکی دوبار آنها را صدا زد.اما بی فایده بود.
گاه گاهی کسی می آمد وروزنامه و یا مجله ای بر می داشت وبه آقای روزنامه فروش پولی می داد ومی رفت... و دوباره روزنامه کوچولو دلتنگ می شد.
از دور مردی را دید که آرام آرام به طرف کیوسک روزنامه فروشی می آمد.از ته دل خوش حال وامیدوار شد. مرد آمد و ایستاد و روزنامه ها و مجله هارابا دقت یکی یکی نگاه کرد.لب هایش به آرامی می جنبید.بعد ، چند روزنامه را جابه جا کرد وعاقبت مجله ای ورزشی برداشت وبه روزنامه فروش پول داد ورفت...
روزنامه کوچولو بازهم غصه دار شد.به روزنامه ی بزرگی که تازه از خواب بیدار شده بود نگاهی انداخت وبه آرامی به او گفت:
-سلام...روزنامه ی بزرگ!خوابی یا بیدار؟
روزنامه خمیازه ی کشداری کشید و گفت:
-سلام...تازه به دنیا آمده ای؟نه؟
روزنامه ی کوچک گفت:
_آره...همین امروز صبح متولد شدم...چرا این جا کسی با کسی حرف نمی زند؟همه ساکت هستند.خوابیده اند.
روزنامه ی بزرگ دوباره خمیازه ای کشید و ادامه داد:
_آخر کسی با کس دیگر کاری ندارد.هر کس که بخواند می آید وروزنامه ای را می خرد وبا خودش می برد.
-آخه من دلم می خواهد کسی را پیدا کنم وبا او حرف بزنم.مثل تو که با مهربانی داری به حرف هایم گوش می دهی...
روزنامه ی بزرگ ادامه داد:
-راستش روزنامه کوچولو من دیگر پیر شده ام وسال هاست که همین طور زندگی می کنم.حوصله هم ندارم که زیاد حرف بزنم وزیاد حرف بشنوم...ببخش.دلم می خواهد همه اش زیر آفتاب وسایه بخوابم...وقت بخیر...
روزنامه ی بزرگ این را گفت ودوباره خمیازه ای کشدار کشید وخوابید.
روزنامه کوچولو، دوباره غصه دار شد.امیدوار بود تا شاید کسی بیاید واو را با خودش ببرد. از این همه تنبلی وخواب آلودگی روزنامه های دیگر دلش گرفته بود.دلش می خواست همه ی روزنامه ها از خواب بیدار شوندوبا هم از هر دری حرف بزنند.اما انگار همه توی خواب عمیقی فرو رفته بودند.
ماشینی کنار کیوسک روزنامه فروشی ایستاد.مردی درحالی که کت وشلواری پوشیده بود از ماشین پیاده شد و بی تفاوت به همه ی روزنامه ها از مرد روزنامه فروش بسته ی زیبایی را خرید.در بسته را باز کرد ...روزنامه کوچولو دود غلیظی را در اطراف صورت مرد دید، کهبوی تندی می داد. احساس خفه گی کرد وچند سرفه ی کوتاه زد.مرد سوار ماشینش شد وبه سرعت دور شد.
دلتنگی ، دوباره به سراغ روزنامه کوچولو آمد.
از دور چشمش به زنی افتاد که دست دخترش را گرفته بود و آرام آرام به طرفش می آمد.خوش حال شد وبا خودش گفت:
-الان به طرف من می آید.چه خوب!به!به!
زن،کنار کیوسک روزنامه فروشی ایستاد.دست دخترش را ول کرد.دخترک به طرفش آمد واو را دید.با خوش حالی روزنامه کوچولو را نشان می داد و فریاد زد:
-مامان!مامان! من این را می خواهم...این را برایم بخر...
روزنامه کوچولو خوش حال و امیدوار منتظر ماند...
چند لحظه بعد مادر ،کیف پولش را بازکرد و به روزنامه فروش پول داد و یک بسته بیسکویت را از او گرفت وبه دخترک دادوگفت:
-بیا دخترم...بگیر بخور...بعدا که بزرگ تر شدی، برات می خرم.
ودست اورا گرفت وبا خودش برد...
روزنامه کوچولو دوباره غصه دار شد.
هوا کم کم سرد می شد.باد سردی از داخل خیابان می وزید و روزنامه کوچولوسردش شده بود. آفتاب ، کم کم غروب کرد و هوا هم تاریک شد...مرد روزنامه فروش، چراغ های کیوسک را روشن کرد.
روزنامه کوچولو باز هم منتظر ماند...آدم های زیادی آمدند وروزنامه ومجله های زیادی هم خریدند و رفتند ، اما کسی او را از مرد روزنامه فروش نخرید.از تعداد روزنامه ها و مجلات دیگر کم شده بود. روزنامه کوچولو در خیالش تصور کرد که آن روزنامه ها ومجله ها چه قدر خوش بختند.این بار دلش حسابی گرفت...
مرد روزنامه فروش آرام آرام روزنامه و مجله ها را جمع کرد و داخل کیوسک گذاشت.چراغ ها را خاموش کرد در وپنجره های کیوسک رابست. قفل بزرگی هم بر در کیوسک زد ورفت...
همه جا تاریک تاریک شده بود،تنها از سوراخ های ریز پنجره ها نور ضعیفی داخل کیوسک را روشن کرده بود.روزنامه کوچولو خیلی می ترسید.همه ی روزنامه ها خواب بودند.
صدای رعد وبرق می آمد...چند لحظه بعد باران که به آرامی روی سقف فلزی کیوسک می خورد، برایش لالایی خواند و او به آرامی خوابید...
فردا صبح زود با سر وصدا از خواب بیدار شد.از سوراخ ریز پنجره ،آسمان پیدا بود.هوا ابری وداخل کیوسک کمی سرد شده بود. هیچ یک از روزنامه ها ومجله ها از خواب بیدار نشده بودند.حسابی ترسید و با نگرانی روزنامه ی کنار دستی اش را تکان داد وگفت:
-ببخشید...لطفا بیدار شوید.این جا چه اتفاقی افتاده؟چرا کسی از جایش بلند نمی شود؟چرا همه خوابند؟لطفا بیدار شوید...
روزنامه ی کنار دستی اش با عصبانیت رو کرد به روزنامه کوچولو وگفت:
-مگرنمی دانی امروز تعطیل است وکسی به سراغ ما نمی آید؟ ها؟بگیر بخواب تا فردا راحت از خواب بیدار شوی.بگیر بخواب ومزاحم نشو.
اما روزنامه کوچولو دلش نمی خواست بخوابد. دلش می خواست به همه جا برود تا از تنهایی ودلتنگی بیرون بیاید.
ساعت ها گذشت...
صدای خروپف روزنامه ها ومجله ها در کیوسک می پیچید و روزنامه کوچولو حوصله اش سر رفته بود. موش کوچکی به سرعت از گوشه ای وارد کیوسک شد.روزنامه کوچولودوباره امیدوار شد. اما موش به سراغ بسته ی پسته رفت و با عجله چند دانه پسته را بلعید و بعد در گوشه ای قایم شد.روزنامه کوچولو آه بلندی کشید.ازرفتار موش بدش آمد...
چشم هایش را روی هم گذاشت...
باران دوباره شروع شده بود و صدای رعد و برق ، روزنامه کوچولو را می ترساند.
فردا صبح دوباره از سوراخ ریزی که در پنجره بود، به آسمان نگاه کرد.آسمان هم چنان ابری بود وخبری از باریدن باران نبود.همه جا بوی نم و باران می آمدومردم در حالی که چترهای سیاه ورنگی شان را بسته بودند از خیابان ها وکوچه های خیس عبور می کردند.
روزنامه فروش در کیوسک و پنجره ها را یکی یکی باز کرد و تمام روزنامه ها ومجله ها را دوباره ردیف ردیف ،کنار هم چید.
روزنامه کوچولورا این بار کنار مجله ای که تصویر دختربچه ای خندان رویش بود،گذاشت. با دیدن دخترک بی اختیار خنده اش گرفت.شیطنت وبازی گوشی از چشم هایش می ریخت.
پیرمردی از راه رسید. درست روی سر روزنامه کوچولو ایستاد واورا برداشت.
زیر لب با خودش گفت:
- چه روزنامه ی جالبی!احتمالا تازه چاپ شده...تا حالا ندیده بودمش.
روزنامه کوچولو خیلی خوش حال شد. فریاد کوتاهی کشید. احساس خوبی به او دست داد.مطمئن شد که به آرزویش می رسید.پیرمرد عینکش را از جیب جلیقه اش بیرون آورد و آن را روی چشم هایش زد.
دوباره به صفحه ی اول، خیره شده وچشم هایش را ریز کرد و روزنامه را ور ق زد...
بعد از لحظه ای سرش را تکان داد وگفت:
- نه...این روزنامه ، مطالبش قدیمی شده و قابل خواندن نیست.خبرهایش کهنه شده.
و روزنامه کوچولو را سر جایش گذاشت ومجله ای را برداشت وبه آرامی ورق زد...
روزنامه کوچولو خیلی غصه دار شد.دیگر امیدی برایش باقی نمانده بود. ناامیدی کم کم به سراغش می آمد.شب گذشته از چند روزنامه و مجله شنیده بود که اگر کسی آنها را نخرد روزنامه باطله می شد و سراز سطل آشغال و چاپ خانه در می آورند و آنها را خمیر می کنند. او از خمیر شدن و سطل آشغال چیزی نمی دانست.
باد تندی وزیدن گرفته بود وبه شدت صفحات روزنامه ها و مجله ها را به هم می زد. شاخه ی درخت ها را بالا وپایین می برد.روزنامه فروش به سرعت از کیوسک خارج شد ، تا روزنامه ی روزهای گذشته را جمع کند و روزنامه های آن روز را به جای شان بگذارد. هنوز روزنامه کوچولو را برنداشته بود که باد بسیار تندیاو را از جایش بلندکرد وبا خودش با آسمان برد.
روزنامه فروش ، با تعجب وناراحتی به آسمان و پرواز روزنامه کوچولو نگاه کرد.
روزنامه کوچولو سوار بربال باد در آسمان ابری بالا می رفت.همه ی روزنامه ومجله ها به او نگاه می کردند.از کیوسک وروزنامه هایدیگر که حالا دیگر در دست مرد روزنامه فروش بودند ، دور می شد.
روزنامه کوچولواز خوش حالی فریاد می کشید.باد هم وقتی خوش حالی او را دید با سرعت بیش تر او را بالاتر می برد...
بعد از چند لحظه باد سرعتش کم شدو آرام آرام دست او را رها کرد وبه او گفت:
-حالا دیگر خودت راهت را انتخاب کن.من باید بروم...خداحافظ...
روزنامه کوچولو فریاد زد:
-کجا می روی؟من را تنها نگذار...به من کمک کن...
باد در حالی که دور می شد ، گفت:
-تو باید خودت راهت را انتخاب کنی وراه بیفتی...حرکت کن...من کارم زیاد است. باید قاصدک ها ودانه های گل را به جاهای دور دست ببرم...خداحافظ...
و روزنامه کوچولو که در آسمان بالا و پایین می رفت، را تنها گذاشت ورفت...
روزنامه کوچولو، چند قاصدک را در آسمان دید که غلت می خوردند.
برگ های قرمز و قهوه ای و نارنجی زیادی را هم دید که دایره وار می چرخیدند وپایین می آمدند.
جوجه گنجشکی را که حالا دیگر بزرگ شده بود وبه راحتی می توانست پرواز کند را دید که شاد و بازیگوش به دنبال پری خاکستری، بالا وپایین می پرید.
روزنامه کوچولو از آن بالا همه چیز را می توانست ببیند.خیلی خوش حال بود.با این که از صدای یک نواخت وخسته کننده ی خروپف روزنامه ها و مجله ها راحت شده بود ،اما او هنوز دوست داشت که کسی او را ورق بزند و نوشته هایش را بخواند.احساس می کرد چیزی درون قلبش تکان می خورد . حس قشنگی به او دست می داد. اما نمی دانست که چه چیزی درون قلبش نشسته.فقط دلش می خواست کسی نوشته هایش را بخواند و لب خند را بر لب های همه ببیند.
روزنامه کوچولو هم چنان آرام آرام وچرخ زنان پایین وپایین تر می آمد.
خبری از باد نبود . او هر لحظه به پشت بام خانه ها نزدیک ونزدیک تر می شد.با خودش فکر می کرد که عاقبتش چه خواهد شد؟
چه بلایی سرش می آمد؟
در همین فکرها بود که روی آنتنی افتاد.تلاش کرد که از آنتن جدا شود ،اما فایده ای نداشت.روی پشت بام چند کبوتر ویاکریم دور هم نشسته بودند وبا هم حرف می زدند.چند لحظه بعد مردی روی پشت بام آمد ومیله ی بلند آنتن را تکان داد.روزنامه کوچولو از آنتن جدا شد ونسیم کوچکی او را داخل حیاط خانه ای انداخت.
روزنامه کوچولو چرخی خوردوتوی باغچه که پر بود از برگ های قرمز ونارنجی و بوته های گل های بی برگ افتاد...
بر اثر خراش و تیزی چیزی که نمی دانست چه بوده ،کمی ازصفحه ی اولش پاره شده بود.خیلی دردش می آمد.بی حال گوشه ای از باغچه ی خیس افتاد...
پسرکی که از پشت پنجره ، افتادن روزنامه کوچولو راتوی باغچه دیده بود ، با خوش حالی از اتاق خارج شد وبه طرف باغچه دوید.روزنامه کوچولو را برداشت وبا خودش به داخل اتاق آورد.
کف اتاق پر بوداز چسب و قیچی وکاغذ های رنگی.
دخترکی مشغول درست کردن گوشواره های رنگی برای بادبادک بود.پسرک ، با خوش حالی و مهربانی ، روزنامه کوچولو را کف اتاق پهن کرد وگفت:
-ببین چی پیدا کردم؟روزنامه برای درست کردن بادبادک...مشکل مان حل شد.خدا رو شکر!
دخترک درحالی که کاغذ صورتی رنگی راقیچی می کرد با دیدن روزنامه کوچولو ، گفت:
-خیلی خوب شد!اما چرا کمی پاره شده؟ به من بده تا تا با چسب درستش کنم.
پسرکبه آرامی روزنامه را به دخترک داد.
روزنامه کوچولو از حرف های آن دو چیزی نمی فهمید، اما احساس خوبی داشت.
دخترک با مهربانی ودقت ، چند تکه چسببرید وروی قسمتی که پاره شده بود چسباند.روزنامه کوچولو که انگشت های مهربان دخترک را بر پوستش لمس می کرداحساس می کرد که دردش هم کمی کمتر شده.خیلی خسته بود.چشم هایش را روی هم گذاشت وبه خواب عمیقی فرو رفت....
روزنامه کوچولو با صدای باد که بلندبلند حرف می زد، از خواب بیدار شد.احساس می کرد که سبک شده و هیچ وزنی نداردوبی اختیار بالا وپایین می رود.باد دست او را گرفته بود وبا خودش به جاهای دور دست می برد.
احساس عجیبی داشت.ازآن بالا باغ های بی برگ وخانه ها ودشت های زرد رنگرا دید.آدم های زیادی آن پایین دید که سرها شان را بالا گرفته بودند وبه آسمان نگاه می کردند. نخ بلندی از روزنامه کوچولو آویزان بود وپسرک، نخ را محکم گرفته بود.
روزنامه کوچولو ، حالا دیگر به بادبادکی تبدیل شده بود،که با کمک باد در آسمان بالا و پایین می رفت وحرکت می کرد. پسرک با خوش حالی نخ بادبادک را به دنبال خودش می کشید واو هم به دنبال پسرک می دوید.هر دو خوشحال بودند.به اطرافش نگاه کرد.بادبادک های زیادی با رنگ وطرح ها واندازه های مختلفدر آسمان بالا وپایین میرفتند.بعضی از بادبادک ها به او لبخند می زدند وبعضی دیگر هم مسخره اش می کردند.
به او می گفتند:
-بادبادک روزنامه ای...بادبادک روزنامه ای...
- تو زودپاره می شوی...من از جنس پلاستیک هستم.دیرتر پاره می شوم...
اما روزنامه کوچولو به آنها وحرف های شان توجهی نمی کرد. بعضی ازآنها آن قدر بالا رفته بودند که به اندازه ی یک نقطه شده بودند و به زور دیده می شدند.
همه جا سر و صدای بچه ها به گوش می رسید.
طوفانی از راه رسید و باد هم مجبور شد که برود.پسرک تلاش می کردکه بادبادک را آرام آرام به طرف پایین بکشاند.
طوفان، به شدت دست بادبادک را گرفته بود و او را ول نمیکرد. پسرک ، نخ را محکم کشید... دردی در بادبادک پیچید.او مانده بود و نمی دانست که چه کار باید بکند.
پسرک دوباره نخ را محکم تر کشید...
ناگهان نخ پاره شد وبادبادک به سرعت به طرف بالاپرتاب شد.
پسرک درحالی که از بادبادک چشم بر نمی داشت و نخ پاره شده را جمع کرد و اشک ، به آرامی از روی صورتش به پایین غلت می خورد و طوفان هم موهایش را چنگ می زد...
بادبادک در آسمان رها شده بود.همان احساسی قبلی به سراغش آمده بود و قلبش را تکان می داد.او بادبادکی رها بود.
به پایین نگاه کرد. پسرک را دید که دست در دست خواهرش به آسمان وبادبادک های رها نگاه می کردند. کمی دلش برای شان تنگ شد.
به یاد دست های مهربان دخترک و تکه های چسب افتاد...اما کاری نمی توانست بکند.
بادبادک از بالای دشت ها وکوه ها وتپه ها شهرها وکارخانه ها رودها ودریاها و خانه ها می گذشت و قلبش از خوش حالی، بیشتر می تپید.
هر بار که قلبش را تکان می داد ؛ کلمات و جملاتی که داخل قلبش بودند ، را همان جا می ریخت .کلماتی که از قلب روزنامه کوچولو بیرون می ریخت، به آرامی وارد قلب آدم ها می شد و چند لحظه بعدلبخندی بر لب شان می نشست.
همه جا از بوی خوش گل ها و عطرها پر شده بود.انگار همه ی کلمات خوش بو شده بودند. همه باهم می خندیدند.
این بار باد هم به کمک او آمده بود ، تا کلمات وجملات را به همراه بوی خوشی که در لابه لای کلمات احساس می شد ، رابه همه جای دنیا ببرد.
مردها ، زن ها ، دخترها ، پسرها وخلاصه ی همه ی آدم ها قلب شان از شدت خوش حالی می تپید.
وقتی به هم نگاه می کردند و لب خند می زدند ، کلماتی که داخل قلب شان بود ،از لب هاشان بیرون می آمد...
باد هم کلمات را به سرزمین های دور دست تر می برد...
سرزمین سرخ پوست ها...
سرزمین زرد پوست ها...
سرزمین سیاه پوست ها...
سرزمین سفید پوست ها...
روزهاگذشت...
هفته ها هم گذشت...
ماه ها هم گذشت...
تمام حروف و کلمات روزنامه کوچولو وارد قلب همه ی آدم ها شده بود.
او حالابادبادک سفیدی شده بود در آسمان آبی رد کلمات را دنبال می کرد به همه جای سرزمین ها می رفت ومی خندید و خنده را بر لب های همه می کاشت...
روزنامه کوچولو حالا دیگر به آرزویش رسیده بود.
" نوشته ی اول:۵/۵/۹۰ روز تولد سایدا
" بازنویسی دوم:شب قدر شب شهادت مولا:۳۱/۵/۹۰
" بازنویسی سوم:۵/۷/۹۰
با احترام به استاد علی اشرف درویشیان

بی شک علی اشرف درویشیان یکی از قله های رفیع داستان نویسی معاصر ایران است.حیات ادبی وفرهنگی واجتماعی ایشان دارای دوره های است که به آن اشاره می شود.
آقای درویشیان به بخشی از فرهنگ معاصر امروز تبدیل شده است.ایشان پیامدار دردها ورنج ها وآرزوهای ناممکن واندوه های بی شمار وغصه های بی پیر بخشی از حافظه ی تاریخ معاصر ایران است.
داستان های درویشیان با درد به دنیا آمده اند.با فقر عزت مند بزرگ شده اند وخوانندگان داستان های درویشیان درآثار او فقر وبزرگ منشی وتعالی روح وجود دارد همراه بوده اند.
علی اشرف درویشیان یکی ازمفاخر ملی ایران زمین است که در زمینه های مختلف ادبی وفرهنگی آثاری ارزنده وماندگار تالیف وتدوین کرده است.
آثار ایشان به عنوان بخش مهمی از خاطرات اجتماعی وادبی خوانندگان پی گیر آثارش به شمار می رود.تلاش وهمت مثال زدنی او در برهه هایی از تاریخ اجتماعی ایران که با مشقات و سختی های بزرگ وجانکاه همراه بوده او بی توجه به آن،در راستای همان اهدافی که مدنظرش بوده آثارش را تدوین کرده است.او عاشق دانایی مخاطبان وخوانندگان آثارش است.او برای این که به مخاطبش راه دانایی وخرد را در پیش گیرد به خوبی با چراغ داستان هایش دنیای او را روشن کرده است. داستان ها او تجربه ی سالیان دراز و درد وانده ناک اوست که مخاطب با خواندن آنها به احترام همه ی دردهایی که کشیده از جایش بلندمی شود و سر ارادت خم می کند.او در داستان هایش تعهدوانسان مداری توجه به زخم های ناسور اجتماعی به زبانی ساده و روان اشاره می کند.
درویشیان نویسنده ای است انسان محور.او باپیدا ولمس کردن دردهای مشترک انسان معاصر با نوشتن وآفرینش داستان دین وتعهد خود را نسبت به دنیای انسان معاصر ادا می کند.
درویشیان نویسنده ی است که زندگی اش به طورگسترده در داستان هایش جاری است.شاهکار او(سالهای ابری) خود کامل ترین نمونه اثر در همین زمینه است.او از زبان مردمی می نویسد که از جنس نوشته هایش هستند.از پیچیدگی های ملال آور به شدت دور است.او نیاز های مردمش را می شناسد و به خوبی از پس این نیازها هم برآمده.اونویسنده ی شجاع وآکاه دل است.او برای تحقق آرمان هایش از هیچ کوششی فروگذاری نمی کند.او مسیر راهش رااز همان سال های دور پیدا کرد.او به اندیشه هایش به شدت اعتقاد دارد ودر همین راه هم سختی های و ناکامی های فردی واجتماعی بسیاری دید.اما بر سر همان عهد و پیمان بوده تاکنون وهرگز از پا نیفتاده است.بدون شک فضای جغرافیای که او در آن نفس کشیده وبزرگ شده؛ خاستگاه تمام اندیشه های متعهدوانسانگرا واجتماع محور بوده است.کرمانشاهان دیار دلیرمردانی بوده که در طول تاریخ گذشته ومعاصر ایران زمین از منظر تعهد ومردم دوستی وتلاش در جهت اندیشه های رادیکال سر آمد بوده ودر همین راستا هم ناکامی های کوتاه وطولانی بسیاری هم برای اهالی آن، خصوصا اهل قلم به وجود آمده است.درویشیان از همین دیار است.هم شهریان او بی شک بر قله هایی ایستاده اند که نام بزرگ انسان متعهد بر پیشوند نام آنها می درخشد.آزادمردی وآزادگی مشق شب همه ی هم اندیشان درویشیان است که با عزت نام ذلت و ننگ نام های کوتاه وگذرا را هرگزاهرگز نپذیرفته اند.نام بلندآنها بر اندیشه های انسان معاصر ، تا همیشه های ابدی خواهد درخشید.
درویشیان درعرصه ی ادبیات عامه وجمع آوری ادبیات فولکلوریک تلاش های گسترده هم انجام داده است.او با تدوین این ادبیات به عنوان بخش مهمی از فرهنگ ادبی ایران زمین خاصه در مناطق کردزبان وکردنشین بخش زیادی از این ادبیات را مکتوب وماندگار نموده است.او به فرهنگ و باورهای منطقه ای خود بسیار اهمیت می دهد.زیرا به خوبی می داند که((براسی جهانی شدن ابتدا می بایست محلی بود.))او به فرهنگ وآداب وسنن منطقه ی اقلیمی اش بسیار احترام می گذارد.به همین خاطر است که نام او در آسمان های سایر کشور های جهان هم درخشیدن وتابیدن گرفته است.انعکاس داستانهای او به زبان های مختلف دنیا نشان از زنده بودن آدم هایی است که او در داستان هایش به آنها شخصیت ونفس داده است.
او به ایران عزیز عشق می ورزد.برای اعتلای نام ایران وسربلندی این کشور اهورایی از هیچ کوششی فرو گذاری نکرده است.او ستایشگر فقری باعزت است.آزادگی وآزاداندیشی در فرهنگ وقاموس علی اشرف درویشیان جای گاهی بس مانا ورفیع و ماندگار داشته است.او هرگز از مردم جدا نشده. آمامل ودردهای ازرش مند مردم برای درویشیان بهانه های بس ارزنده بوده برای خلق وآفرینش داستان هایموثر ماندگار.
او هرگز ذلت نام بی ریشه وحباب گونه را نپذیرفته وسال هاست که با اقتدار نام عزیزش سر بر بلندای تاریخ عزت مند ادبیات متعهد داستانی معاصر ساییده است.
درویشیان نام بزرگی برای تاریخ ادبیات پارسی است.نامی که هر با آلودگی ها و«فروختن»های بی مقدار کم اهمیت نشده وزنده وجاودانه در دل انسان آگاه ضمیرکه با نام او آشنایی دارد ،می درخشد.
حضور او فقط در عرصه ی ادبی تمام وخلاصه نشده است.او در اتفاق های بزرگ و تاثیرگذار اجتماعی هم به عنوان یک فعال خوشفکر وشجاع اندشه هایش را بی پروا اعلام کرده است وبی دلهره از فرجامی که ممکن بوده اورا آزار دهد در راستای آگاهی و روشنایی بخشیدن به مخاطب تلاش هایی ماندگار از خود نشان داده است.
او در برگزاری و تشکیل وبه انجام رسیدن دوره ی جدید کانون نویسندگان ایران،زلزله ی بم و قتل های زنجیره ای اهل قلم دگر اندیش؛ آن چنان تلاش های شجاعانه داشت تا خطوط قرمز وکروشه هایی با سه نقطه های بی شمار هم رفت...
درویشیان روشنفکری متعهد و دلسوز است. او سال هاست که در محافل روشنفکری ادبی و فرهنگی برای ادبیات داستانی وفرهنگ نظراتی راهگشا وموثر ارائه داده است.
علی اشرف درویشیان یک نام کوتاه نیست که به سادگی از یاد برود.هرگز نام نیک علی اشرف درویشیان از یاد و خاطر هیچ ایرانی عاشق وآگاه کم رنگ نخواهد شد.
او چهره ی ماندگار ملی ماست.او این روزها با استحکام وقدرت وایستادگی مثال زدنی هم چون «بیستون کوه » در مقابل حضور بی مقدار بیماری یک تنه دلیرمردانهایستاده است.او هم چنان می نویسد.هم چنان می خواند.هم چنان چراغبانی می کندوراه را به رهروانی که پای در وادی ادبیات گذاشته اند، روشن می کند.
برای سلامت وتندرستی اش دعا می کنیم.نفس او به همه ی نویسندگان واهالی قلم گرما وتوان ونور وحرکت وشهامت می بخشد.نفسش گرمتر ازهمیشه باد.او نام نیک روزگاران ماست.او نامی است که فقط با علی اشرف درویشیان داستان نویس همراه شده است.
ایلام/فروردین ماه 89
دوم مهرماه و ديدار با استاد درويشيان ...
مطلب كامل تر در پست بعدي...
نیامدن ، نام دیگر زندگی است
نگاهی کوتاه به مجموعه شعر نام دیگر نیامدن

وخوانش شعری از این مجموعه
اثر: محمدرضا رستم پور
دفترشعرجوان که زیرنظرمحمدرضاعبدالملکیان(نهاوند/1337)اداره ومدیریت می شود، مجموعه ای از پنجاه وپنج قطعه شعر از شاعر خوب و پرتلاش ایلامی محمدرضا رستم پور(ایلام/1353)به تعداد 1100 نسخه ودر سال 1388 با کیفیت و چاپی مطلوب منتشر نموده است.
در کارنامه ی فعالیت های ادبی وی کتاب های دیگری هم وجود دارد.دو عنوانی((1)) که نمی تواند معیاری برای بازشناسی آثار شعری او باشد.((لانه ویز))مجموعه ای از شعرهای کردی شاعر با مقدمه ی ظاهر سارایی (1344) است که روزهای پایانی انتشارش را در نشر(گوتار سنندج) سپری می کندو(خونه ی خدا کدوم وره) هم شعرهایی است عامیانه.پس می توان گفت که رستم پور شاعر پرکاری است.
پیش تر دفتر شعرجوان مجموعه ای دیگر از شعر های شاعر باعنوان((اززبان زخم ها))که مجموعه ای از آثار موزون و سپید بود، را در سال82منتشر نمود. غزل هایی خوش فرم و استخوان دار در کتاب مذکور که توان مندی شعری رستم پور را به مخاطب معرفی نمود.
رستم پور در کتاب نام دیگر نیامدن ، به ساده گی گرایش دارد و زبان کتاب به زبان((گفتار)) بیش تر نزدیک شده است. او با انتخاب این زبان ، تلاش دارد که پل ارتباط میان مخاطبش را تقویت کند.تا شاید اندکی از بحران مخاطب شعر امروز ایران دست کم در حد بضاعت و توان اندیشه ای کاسته باشد.او می کوشد تا با استفاده از تجربیات گذشته در سرودن ، اندیشه هایش را برای مخاطب شعرهایش به همان زبان ساده منتقل نماید.
((من/شناسنامه ام را بالا گرفته ام/که نامم محمدرضاست))شعر 4
((خیابانی برای تشیع جنازه اش بسته نشد/فاکس اداره ای/خبر از برگزاری مراسمش
نداد...))شعر41
((نه پسته ی خندان خریده ام/نه هندوانه ریز بغل دارم...))شعر44
((سبیل بابام اهل چرخیدن نبود/...))شعر48
او زبان را بهانه ای قرار داده که به راحتی و با اندک زمانی محدود و کوتاه در اندیشه ی مخاطبش رسوخ کند و تا حدودی هم موفق بوده است.
گرایش به ساده گی و به کار گیری کلمات ساده و گاه روزمره از موقعیت های این کتاب در زبان و فرم است.
((.../روزی هزار بار می میرم وزنده می شوم))شعر45
اوگاه ازدریچه ی طنزی پنهان و ظریف برای انتقال پیامش وارد دنیای مخاطب می شود:
((روی دست خدا مانده ام/بین راندن از پدر /ودعای مادر))شعر 11
((سبیل بابام اهل چرخیدن نبود/...))شعر48
شعرها کوتاهند وگاه به اندازه ی یک هایکو خواندنی شده اند:((بر مدار سکوت می چرخم/که نبودن را داد می زند))شعر 36
ویا
((آیینه گل داده/پیچک گیسوان تو/غوغا می کند))
او هوش مندانه به زمان مطالعه ای که خواننده برای این کتاب در نظر می گیرد، توجه کرده که به راحتی و در حداقل زمان ممکن با خوانشی از شعر به همان لذت غایی پنهان دست یازد:
((اندوهم را فروم می خورم/تماشای فواره ی شعر ها/دیدنی است.))شعر26
رستم پور در این مجموعه دل بستگی اش به شعر موزون را فراموش نکرده . چرا که چهار رباعی در میان این مجموعه خبر از این گرایش را دارد.انتخاب این نوع قالب در این کتاب صرف نظر از توجه دقیق به بحران زمان خوانش برای مخاطب ،بهتر بود آنها را در مجموعه ای مستقل وجدا گرد هم می آورد که مجموعه ی نام دیگر نیامدن، یک دست می شد تا باز شناسان ومنتقدان شعرش در برزخ قالب و محتوای شعر هایش گرفتار نشوند.
او مسیرشعرش را در قالب موزون بهتر و سریع تر می تواند دنبال کند و پیش ببرد. قدرت شعری او در قالب موزون خصوصا غزل متمرکز است.هرچند تجربه ی منطقی سرودن شعر سپید و جریان های زیر مجموعه ی آن ، لازمه اش گذر از زبان و قالب کلاسیک و موزون است. او گاه در شعر سپید ، در خلآ می ایستد و این خلا برای شاعر نمی تواند مفید باشد؛ اما در شعر موزون به راحتی جریان پیدا می کند.
آخرین شعر کتاب ، شروعی تازه و کلیدی برای انگشت های مخاطب است که بتواند اندکی از ((جهان غمناک شاعر)) ((2)) را تصویر کندو با او به دنیایی تازه پا بگذارد.
شعری که به دخترش – مریم -تقدیم شده و با روشنی و نور آغاز می شود:
((به قرص کامل ماه می ماند))
دخترک در این شعر موجودی ساده نیست ؛ بانویی رسیده .کامل ،زیبا و چنان با عظمت و بزرگ است که در همین سطر اول شعر خود را نمایان کرده است.
بهانه ی زندگی و حضور شاعر در زمین همان(( پرنده ی اثیری است که روی شانه اش لانه کرده.))او دوست ندارد پرنده اش برای لحظه ای از او جدا شود و به سوی آسمان ها برود:
((این دختر یک فرشته است.
یک فرشته
که برای بال درمانی
به سازمان بهزیستی سپردیمش))
شاعر با زیرکی، از((سازمان بهزیستی))کلیدی می سازد تا مخاطب این شعر بهتر و سریع تر به درد بال های پرنده اش پی ببرد ونگاه به اجتماعش را عوض کندو[...]
شاعر کلید بعدی را بر بال فرشته ی کوچکش می آویزد:
((و بعد
برج بلند بانک ها
از بال هایش آویزان کردیم
که نتواند به آسمان برگردد.))
شاعر((برج بلند بانک ها))را فتح کرده وخوش حال نشده است . او تلاش کرده در فتح برج های بلند وزنه ای را((قرض))بگیرد تا فرشته ی کوچکش که هنوز درد بال هایش کم نشده ؛ را روی زمین کنار خودش نگهدارد.
تکرارحرف((ب))موسیقی کوبنده ای و انفجاری را در گوش مخاطب می نوازد.گویی صدای طبل هشدار در ذهن مخاطب مرور و کوبیده می شود.
در ادامه ی داستان شعر، فرشته به دکتر برده می شود.فرشته به بال درمانی نیاز دارد.
((ویزیت دکتر
به نام بلند فامیلی مان
بلند بلند خندید))
صدای طنز تلخی که در بعضی دیگر از شعرها جاری است ، در این جا به تلخی شنیده می شود.او با شاعرانه گی، فقری سربلند را درپشت نام بلند فامیلی اش پنهان کرده ومحترمانه خجالت کشیده است.اما از خجالت ، فیلسوف شده تا دنیا رابا همه ی داشته ها ونداشته هایش به بازی بگیرد و برایش اهمیتی متصور نشود.اما نمی تواند دردش را پنهان کند:
((انسان تنهاست...انسان تنهاست...))
درد فیلسوف امروز ، گم بودگی و در هم تنیدگی اجتماع و تنهایی انسان است.انسان هایی که با وجود همه ی نزدیکی های ممتد ، بی نهایت از هم دورند...
در انتهای داستان ، بغض و تنهایی فکر او را مشغول کرده . به لحظه هایی می اندیشد که به آفرینش شعری تازه منجر تا اندکی اندوه دیرپایش را مسکن شود.
در سطرهای پایانی ، اعتقادش را فریاد می زند:
((حالا دارد باورمان می شود
جزایر تنها
وخانواده ی دکتر ارنست
حقیقت دارد...))
بوی غروب و دل تنگی، بیمارستان ها داروخانه ها بانک ها قرض و قُرص ، خسته گی و دردبال ها... در انتهای شعر 55 به شدت احساس می شود.شاعر ، گوشه ای ایستاده و دارد به شخصیت اصلی شعر و تنهایی اش می اندیشدکه بهانه ی برای زنده بودن اوست.او باورش شده که خانواده ی دکتر ارنست حقیقت دارد . دل تنگی چنان بر او سایه انداخته که نمی خواهد بپذیرد که پایان داستان زندگی دکتر ارنست ، رهایی از جزیره و آزادی و بازگشت دوباره به زندگی تازه بود...
اما شاید در پس اندیشه اش ؛ همین باور کم رنگ ، رسوب کرده باشد که شاید روزی بچه های دکتر ارنست دست فرشته اش را بگیرند و در جایی غیر از جزیره با هم بازی کنند و شاعر برای((خنده های همیشه گی ))فرشته اش، شعر تازه بسراید...
نوشته ی اول:تهران / مرداد87
باز نویسی تازه:ایلام/فروردین ماه 89
پانویس:
((1))
((2)) عنوان نقدی از استاد فریبرز ابراهیمپور((کرمانشاه-1324)) (نویسنده ،شاعر ومنتقد پیش کسوت کرمانشاهی بر مجموعه شعر سراغ مرا از سکوت بگیر اثر:کوروش همه خانی(منتشر شده در هفته نامه ی شهروند/ چاپ کرمانشاه)
آثار منتشر شده:
1- فردا پرنده اي به حرف مي آيد .(مجموعه شعر)
2- سارونا، خوش آمدي به قلب عاشق من (مجموعه شعر)
3- عمو پشمالو شده يه لولو ( شعر ، قصه) – برا ي كودكان
4- كلاغه از سفر مياد ( شعر ، قصه) – برا ي كودكان
5- حسن كچل و الاغ پيرش متل ( شعر ، قصه) – برا ي كودكان
6- رنگ آميزي با الفبا (مجموعه 7 جلدي) _ برا ي كودكان
7- موش موشي و مار خال خالي ( شعر ، قصه) – برا ي كودكان
آماده ي چاپ
- از دود ترانه ، تا طعم دوستت دارم – ( مجموعه شعر )
- ماديان هايي كه مرا به برزخ برده اند – (مجموعه داستان )
- دختران آخر زمان (رمان )
یکی از شب های سرد زمستان است و روستای سربرزه در لایه ای از برف ویخ کهنه فرورفته است پشت کوه های بی نشان،زوزه ی سرمازده ی گرگ ها می آید.بخاری اتاق؛که هم کلاس است وهم خواب گاه وهم آفرینش گاه داستان وشعر،هم نیمه جان می سوزد.ازحسن می پرسم
درشرایط امروزي آياسرودن شعر،يك ضرورت اجتماعي است؟
در سرودن شعر،هيچگونه وجه التزام واجباري وجود نداردونمي توان كسي را مجبوربه سرودن وشاعرشدن كرد،چراكه همه نمي توانندشاعرباشند.نيروي شاعري راخداونددروجودمعدود افرادي قرار داده است كه شهامت وجسارت به واژه در آوردن افكاروادراك خويش راازجامعه،دارند.بنابراين كه اين افراددربطن اجتماع قرارمي گيرندومردمي مي شوند.صرفاًدرخودضرورت احساس مي كنند. البته ازاين ميان معدودافرادي كه امروزه ماشاالله بسيارهم هستندبازنيمي ازآنها هرچندشعرمي گويند،اماشاعرنيستندوفقط لقب شاعري رايدك مي كشندونيم ديگر كه تعهددارندشاعرندبله اين افرادسرودن راهم چون تنفس يك ضرورت دانسته و خويش راخواسته وناخواسته،باجامعه خويش درگير نموده وشعر مي گويندوبازهم شعراين افرادبه سمت وسو هاي مختلف وجريان هاي گوناگوني كشيده مي شود. وهرگروه ياشخصي مخاطب خاص وعام پيدامي كنندوبه جنبه هاوسبك وسياق هاي مختلفي روي مي آورند،مثلاًعده اي سپيد مي شوندوعده اي سياه.عده اي گفتاري اندوعده اي مدرن وپست مدرن،با وزن وبي وزن و...
شعرامروز ايران به انحرافات مخاطبي و اجتماعي مبتلاست،چه فكرمي كني؟
نيمي ازاين سؤال راغيرمستقيم در سوال قبلی دادم.نيمي ديگرآن كه ببينيدوقتي هرروزمثل مدهايك نوع شعروارد
مي شودودرمجالس وانجمن هاونشست هاتوزيع مي گردد،معلوم است كه بايدهم شعرايران به انحرافات مخاطبي
و . . .كشيده شود.مگرماچقدرآدم شعرخوان كه عاشق شاعروشناخت شعري داشته باشند،داريم؟
همان تعدادمخاطب هم هرروزباكتابهاي گوناگوني برخوردمي كنندكه هر كدام شان داراي يك فرمول وزبان نوشتاري وبازي كلمات هستند.واضح تربگويم اين كه عده اي شب هامي خوابندتادرخواب،شعرببينندتاصبح شعرشان رابه شكل و رنگ وبويي بچپانندياكتاب وكتابچه اي ازآن بسازند.از اين دست كتاب هاكم نيست،که هم هست.حالافكرش رابكنيدمخاطب شعرامروزباچه استرس واضطرابي مواجه است.چراكه دلواپس اين است كه فرداچه شعري مي آيدوچگونه بايد خوانده شودوفهميد.وقتي هم خوب فكر مي كنيدمي فهميدكه هيچ فايده اي از خواندن اين قبيل شعرهانبرده.چراكه همان طوركه درچنددقيقه پيش گفتم، دغدغه ها.نيازهاوحال و احوال مردم مااين نيست كه اينان بااين زبان وسبك و بيان مي خواهندمرهمي برزخم هاي شان باشند.حقيقت چيزديگري است.فقط عده اي بسيار اندك هستندكه مرهم اين زخم هاوتلخي هاي ناكام عاطفه وجود عطش ناك مردم راخوب مي فهمدوبي شك مخاطبان خوبي هم پيداكرده و دليلي پيدا نمي شودكه اين گونه اشعارباعث انحرافات وهرج ومرج [ادبي]ذهني مخاطب كردند .
شعرمعاصر ايران باتوجه به پشتوانه ي ادبيات غني كلاسيك،متأسفانه از بازتاب شايسته ي جهاني برخوردار نيست.به جزچند مورد محدود.به نظرتوقابليت هاي جهاني شدن معاصر ايران ،چگونه به فعلیت تبديل مي شود؟
مشكل اصلي اين است كه زبان شعرياداستاني مافارسي است وزبان فارسي زباني جهاني نيست.اما زبان هاي ديگرتاحدودي جهاني اند.ولي دربسياري ازموارد مشاهده كرده ام كه يك شاعرگم نام براي ما كه زبان غير جهاني مثل زبان فارسي دارد،مثل شعراونويسندگان انگليسي زبان مطرح شده اند.آثارشان دربيشترنقاط كره زمين چاپ وترجمه
مي شودوحتي جايزه نوبل هم مي گيرند.اين مساله ربطي به زبان نداردوبرمي گردد،به تبليغ اثروصاحب اثرآن،كه چقدرموفق بوده كه خودرابه جهانيان معرفي كند.امامتأسفانه ماباوجودداشتن شاعران ونويسندگان بزرگي كه به حق بزرگ ترند و لياقت جهاني شدن راهم دارند،هنوزاندرخم يك كوچه مانده اند،چرابه نظر من تبليغ خوبي از آثارشان نمي شودواكثراً كسي راندارندكه خارج از مرزها به معرفي و تبليغ اثرشان بپردازد.يكي ديگراز دلايل اين ناكامي،عدم ترجمه ي آثارشان است به زبان هاي ديگر،من جمله زبان بين المللي.دليل ديگركه كم اتفاق افتاده،وجودجووواسطه گري به قول به قول معروف پارتي بازي ست.باوركنيدما حالاديگرتاواسطه اي دركارنباشدهركس هرگز به مقصودنمي رسدوسرانجام ناكام مي ماند.فراموش نشودكه اگر بزرگان ادبيات مانوبل نگرفته اندواگركتاب هاي شان به زبان هاي زيادي ترجمه نشده است اما دربيشتر نقاط كره ي زمين نام شان بوده وهست.يادمان باشدكه احمد شاملوشعر ايران رانيمه جهاني كرد،خواست جهاني كندكه رفت وده هاسال پيش هدايت،خارج از اين مرز زيست ودرخشيدو مردوحال درفرانسه دركم تر خانه ی باذوق و شوقي ست كه يك جلد بوف كور درآن نباشد.
شعر و داستان امروزبا واقعيات اجتماع چقدر انطباق دارد ؟
خيلي هادارندشعرمي گويندوداستان مي نويسندكه درهمين اجتماع قرارگرفته اند.بي ترديدهمة اين هانوشته هايشان باواقعيت وبودن ونبودن وبايدونبايدها انطباق نداردوخيلي هاهم انطباق دارد. لزوم توجه بيشترودقيق به داستان ميني مال باتوجه به فقر زمان براي اهل قلم و هم چنين مخاطبان حرفه اي؛چون رباعي درشعر ايجاد مي كندكه داستان ميني مال موجب حركت در خواننده شود،چه فكر مي كني ؟
نوشتن داستان بستگي به زمان نداردونمي شودداستاني رااز روي زمان خاصي شروع كرده ودرزمان خاص به پايان برد.گاه سوژه وموضوع داستاني درچند سطر نوشته مي شودكه اصطلاحاًمي گويند ميني مال.گاهي در15صفحه(كمتريابيشتر)نوشته مي شود،مي گويندداستان كوتاه.گاه درصفحات بيشتري خاتمه مي يابدكه به آن داستان بلندمي گويندوگاه در چندصد صفحه شروع وخاتمه مي يابدكه به آن رمان مي گويند.حال مخاطبان ماهم هركدام ونوع داستان هاهستند.من اعتقادي به اين موضوع ندارم.كه بايديا بهتر است به خاطر فقر زمان داستان ميني مال نوشت بلكه معتقدم كه آن چه كه موضوع وموضوعيت قابل پرداخت داستان مي طلبدبه همان مقدار حساسيت پرداخت به آن راداستان نوشت.اگرماداستان خوان باشيم هيچ وقت زمان براي خواندن داستان كم نداريم .درغيراين صورت مي شودگفت كه هيچ براي داستان خواني وقت نداريم.پس نويسندگان خوب قبل از نوشتن زمان را مشخص نمي كنند.تعدادسطرهاراپيش گويي نمي كنند،بلكه سعي مي كنندبااستفاده ازاصل واركان داستان نوين بنويسندكه خود داستان است كه درذهن تخيل نويسنده خامه مي بنددوخودداستان است كه به وقت لازم خود شماراتمام مي كندخواننده اگر وقت ندارد بهتر است كه اصلاً داستان نخواند.ختم كلام اين كه خواننده هايي هستندكه خيلي ازوقت هايي گاهاًضروري اش را فداي خواندن يك داستان مي كند وبرعكس.همان طوركه نويسنده ي واقعي خيلي ازوقت هازندگي شان راصرف نوشتن داستان مي كند .
پس باتوجه به اين پاسخ؛معدل سرانه مطالعه در ايران بيش از 3 دقيقه نمي شود چرا ؟
به اين خاطر كه مافقر زمان نداريم،فقرخواننده داريم.زمان تمام ناشدني است.اما خواننده هاي ماهر روزكمتروكمترمي شوند.شايديك دليل آن هم اين باشدكه بيشتركتاب هابارمفيدندارندوخواننده گريز مي شوندودلايلي هم چون دغدغه هاي مادي واقتصادي مردم،عدم جذابيت كتاب هاقيمت بالا وتوزيع نامنظم كتاب .
به قول استاد دولت آبادي ،تعهد ذات ادبيات است.چه فكر مي كني؟
بالاي حرف استاد دولت آبادي،نمي توان حرف زد .چراكه تازه به دوران رسيده نيست كه خواسته باشدبه خاطراين كه خودرادراين جاوآن جادراين مجله وآن مجله نمايش دهدوحرفي زده باشد.سخن ايشان،حاصل نيم قرن مطالعه وتحقيق و نگارش است درزمينه ي داستان وداستان نويسي.مگر نه اينكه هر چيزي ذات دارد و اصل و ريشه اي و ذات ادبيات هم تعهد است .
داستان امروز به ساختارنيازدارد يامحتوا ؟
ساختارومحتواهردوبه علاوه ي چندركن ديگراز اصول داستان نويسي مي باشند. داستان بي محتوامعني ندارد.داستان بي ساختار نيز.اين ساختاربامحتواي غني است كه به داستان هويت مي بخشدونبايدمحتوارا فداي ساختاركردهرچندكه داستان هاي امروزه به خصوص داستان هاي دهه ی 80 و 70 به وضوح ديده مي شودكه صرفاًداستان هايي بافته اندمطابق تئوري آموخته هاي شان ازكارگاه هاوكارخانه جات داستان تراشي كه فقط اسكلت داستان ديده مي شودنه گوشت و پوست و رگ و ريشه كه ازاجزاء اصلي تشكيل دهنده داستان است .
يك اثرادبي ماندگارچه ويژگي هايي دارد ؟
ويژگي هاي زيادي داردومهم ترازهمه اين كه آن اثرخودجوش باشدباجسارت بيان شده به دورازتظاهر،فريب ورياباشدودرك كاملي ازمحروميت هاوكمبودهاو ناگفته هاي جامعه باشدودركل زبان بي زبانان باشدونگاه نابينايان وگوش ناشنوايان واحساس بي عاطفه ها وچقدر سخت است كه كسي خود رابه اين تجهيزات مجهز كرده باشدتعهد
مي خواهدوتفحص و...سلام
از داستان وشعرچه انتظاري داري ؟
شخصاًانتظار عجيب وغريبي ندارم.اما هميشه خواهش من ازشعروداستان خودم و ديگران اين بوده كه به بيان واقعيت ها بپردازم.از دل برآيندتا به دل بنشينند، صرفاًمردم راسرگرم نكندو دروغي درخود پنهان نكرده باشند.تاخوانندگان مارا دروغين نكنندچرا كه هراثري خواننده ي خودش رادارد .
ازميان نويسندگان كرمانشاهي،آثاركدام نويسنده رامي پسندي وچرا؟
به نظرمن كه خيلي هم به آن اعتقاد دارم وبارهاهم گفته ام شخص اول داستان نويسي استان كرمانشاه كه استان هم عرصه ي بسيارريزوناچيزبراي جولان وي است استاد علي اشرف درويشيان مي باشد .
من وي رانه تنها در درجه اول كه كرمانشاهي اصيل وپرافتخاري مي دانم و معتقدم كه وي سر مشق اول والگوي تمام وكمال نويسندگان بعدازخودبوده و هست،بلكه جزء 3 نفرداستان نويس برتر ايران زمين نيز مي دانم.يعني محمود دولت آبادي،علي اشرف درويشيان وهوشنگ گلشيري.البته اين سه نفرراكه دراين چنددهه اخيربسيارمطرح بوده اندمدنظردارم واين جابحث نخستين هاي داستان نويسي،دركارنيستودرغيراين صورت بايددرويشیان راجزء 10 نفربرتر داستان نويسي خلقت ازداستان تاكنون بگذارم.يعني هدايت،چوبك،جمال زاده،بزرگ علوي، دولت آبادي،درويشیان،هوشنگ گلشيري،سيمين دانشور،جلال آل احمدوبهرام صادقي.
شعركرمانشاه راچگونه مي بيني؟
اگرمنظورت شعركلاسيك وموزون است كه دراين مورد هيچ گونه نقدونظري ندارم وجواب دراين مورد رابه شاعران كلاسيك واگذار مي كنم.هرچند كه گاهي ، اشعار آنها نيز خوانده ام وگاهي لذت بردم، گاهی ذلت.اما درموردشعر سپيدكرمانشاه شاعران فعال وپركاري درحال حاضركارمي كنندكه من فقط تعدادي ازآن هارا مي شناسم واشعارشان را خوانده ام. البته اين شناخت بيش تر شناخت انتزاعي است ازشاعروبيش ترشعرهاشان رامي شناسم،تا خودشان را.در اين جامن كسي رااسم نمي آورم تاستايش كسي رانكرده باشم وكسي صرفاًبه خاطر عدم شناخت شاعرازقلم بيندازم ودركل شاعراني كه درزمينه ی شعرنووسپيدو گفتاركارمي كنند روشنايي زيادي پيش روي دارند.الا آن دسته از شاعراني كه به تأثيراداواطوارهاوسمت هاي غلط به بازي هاي زباني وواژه اي پرداخته اندودم از مدرنيته وپست مدرن مي زنندواين گونه شعرهارادوست ندارم چراكه ازجامعه و جوحاكم درعصرمابه دورندودغدغة اين نسل چيزديگري است وآنها چيزديگري مي گويند.ناگفته نماندكه خود آدم هايي كه ازگونه شعرشعرهامي گويندرا دوست دارم.فقط مشكل من شعرهاي شان است. چرا كه بدون شناخت به مطالعه و درك واقعي و آينده نگري لازم از اين اوضاع به سفارش غلط ديگران به اين دام افتاده اند
و حرف پاياني ؟
اميدوارم شعراونويسندگان هم نسل من باتعهدودقت بيشتري مشغول كارباشندو تحت تأثيرجمع هاوجوهاي ناپايدارقرار نگيرندوهم چنان متعهدانه افسارتيزوتندو حساسِ ادبيات رابه دست بگيرندومطالعه رابه نوجوانان وجوانان تازه به ميدان آمده سفارش دوستانه مي كنم وازآن كه كسي ديگر به اين عرصه آورده وياآن ها راهل داده اندبرادروارخواهش مي كنم كارشان را ول كنند،عمرتلف نكنندواز شماهم به خاطر زحمت اين مصاحبه وبه خاطر سؤال هاي سخت تان سپاس گذاري مي كنم.
به نقل از سایت فرهنگی ادبی بلوط
به ياد و با احترام به استاد محمد حقوقي

هرگزقيافه ونگاه هاي خيره ونافذ مردي كه با موهايي جوگندمي ودم اسبي كه دم در آپارتمانش منتظر ما بود را فراموش نخواهم كرد.
تيرماه گرم 71 است و من وحسن نجار شاعر گرما زده وعرق ريز، كوچه پس كوچه هاي صحنه وكرمانشاه را پشت سرگذاشته ايم وسوار براتوبوس تهران - الف هم اكنون زير سقف آسمان درختي دارآباد ايستاده ايم.از نام دار آباد تصوري سرد ومبهم وخاكستري داشتم.اكنون سر كوچه ايستاده ايم. از همين نانوايي لواش سر كوچه چند تا نان تازه مي گيريم.مي خواهيم اولين ديدارمان با استاد متفاوت باشد وبه سوغاتي هاي تكراري وشيرين بسنده نكرده باشيم...
با شعرهايي كه با امضاي ايشان و نام عجيب و دلهره آور دارآباد دركتاب ها ونشريات تخصصي ادبي مي خواندم آشنا بودم اما نمي توانستم ارتباطي خوب و مطلوب برقراركنم . تنها نقدها و تفسيرهايي دقيق و پر مايه كه بر شعرشاعران زمان ما ازنوك قلمش مي تراويد؛ آسماني مي شد براي سقف نگاهم و فانوسي گرم و پر چراغ((برمسيرخامش راهم)) از داستان زندگي ادبي اش آگاه بودم. وخودش مي گفت براي جُنگ ادبي اصفهان با گلشيري و نجفي خون دل ها كه نخورديم...
خانواده اش را در اصفهان تنها گذاشته بود و براي انجام و اتمام مجموعه ي شعر زمان ما در دارآباد در پناه هواي درختان سر به آسمان ساييده اش نفس مي كشيد.گفت من شاعري هستم با قلبي فلزي...وخنديد.وقتي تعجب نوجوانانه ي ما را ديد و با همان لب خند جدي اش از بيمارستان هاي تهران واصفهان گفت و عمل باز دريچه ي ميترال قلبش...
نان ها را دست به دست مي كنم.دم در منتظر ما به انتهاي كوچه كه به خياباني خلوت منتهي مي شود خيره مانده.
اندوهيادش براي غزاله عليزاده در ذهنم مرور مي كنم.
در را مي بندم...پشت سر استاد پله ها را طي مي كنيم.داخل اتاقش پر از عطر شعر و بوي نعناع.قفسه ي كتاب هاي چاپ شده و منتشر نشده اش را ورق مي زنم...حسن نجار شعري مي خواند .نقدي بزرگ مي شنود و من هم داستاني منتشر نشده مي خوانم .سكوتي عميق بر لبش مي نشيند و گرهي برصورتش مي افتد.از انتخاب و تركيب سازي كلمه هاي شعر شده خوشش آمده.
پايان ساعاتي بعد شعر زمان ما را از قفسه اي بر مي دارد و امضا مي كند...
به اميد ديدار دست ما را مي فشارد و براي مان آرزوي موفقيت مي كند.به خيابان نگاه مي كنم.بند كفش هايم را محكم كرده ام.لاهيجان و بيژن نجدي با يوزپلنگان جهيده بر ماه ؛ ما را مي خواند.الان به پشت سر نگاه مي كنم.دل تنگ مي شوم...قله ها در مه...بغض ها در گلو.يادشان به خير...آدينه...كارنامه ...گلشيري...شاملو...و همه ي دوستاني كه نيامده رفتند...و به غربت دور پيوستند...
دلم گرفته از كوچ قله هايي كه آبروي ادبيات بودند و بزرگان اهالي اين سامان غريب.ادبيات معاصر تنها شده و زير لب زمزمه مي كنم.نه...مرگ را ياراي فراموشي نيست.
تهران غم ناک /دوشنبه هشتم تیر ماه۸۸
اين داستان عنوان ندارد!
براي دوست هنرمند و هم سفر کلمات ((شاهدخت هاشمي))
این روزها و شب ها تمام فکر و ذکرم پیام های کوتاه و نانوشته ی تو شده.هر لحظه صدایی سیال از دالان های سرگردان ذهن و فکرم می گذرد . چشم هایم را که می بندم تصویری مبهم از تو و پیام هایت فضاي ذهنم را می خراشد.به همین خاطر است که شب ها نمی توانم بخوابم.هنوز نتوانسته ام جوابی برای پیام های نانوشته ات پیدا کنم. تا کامپیوتر را روشن می کنم ، هوا ناگهان ابري می شود و ضربان قلبم زیاد . گویی در انجام گناه و جرمی بزرگ ، مشغول شده ام . آرشیو نظرات را باز می کنم . باز همان پیام کوتاه تکراری به من لب خند مي زند . اين روزها بسيار مشوش شده ام و اضطرابی بزرگ به جانم افتاده .
آخرین روزهای پاییز است . روزهای برگ ریزی كه کابوس اضطراب و تشویق من بیش تر و گسترده تر مي كند.دوباره روی آرشیو نظرات كليک می کنم . دوباره پیام هاي نانوشته ي توست.اين بار خنده ام مي گيرد.به راستی دنیای عجیبی است . آخرين داستانم(اين داستان عنوان ندارد.)را توي وب لاگ گذاشته اي...آخر اين داستان كه هنوز خام خام است و سطر سطرش هنوز بوي كلمات ناتمام مي دهد.گرفته اي و همين طوري كوبانده اي توي صورت اين وب لاگ.اصلن هيچ كسي از كارهايت سر در نمي آورد.
همیشه نقطه ی پایان هر داستان،مرا به آرامشی خلسه وار دعوت کرده. این بار داستان را برای تو که مفهوم همان شخصیت اول داستان ها و پیام ها بوده ای مي خوانم.مثل همیشه،مقابلم نشسته ای و با همان نگاه جدی ، مسیر کلمات دائم را دنبال می کنی . داستان كه تمام مي شود ، با هم چای کهنه نوش گل سرخ را مزمزه می کنیم.
آخر به دنبال چه هستی ؟می خواهی چه چیزی را محکوم و ثابت کنی ؟ ها؟ تو این دنیای بی در و پیکر ، هر آن چه را که دوست داشته ای و دلت خواسته ، به من گفته ای . تمام داشته ها و نداشته هایم را کاملا رو کرده ای . دارم دیوانه می شوم . به همه جا و هر کس که فکر کرده ام ؛ کم تر به نتیجه رسیده ام.آن قدر دقیق و حساب شده کار کرده ای ، كه تا مدت ها از این هزار توی بزرگ ، بیرون نخواهم رفت . خیلی دلم می خواهد تو را ببینم و خیره به چشمانت آن قدر از تو سوال بپرسم که به همه ی گناهانت اعتراف کنی و بعد ذره ذره آب شدنت را ببينم...
این روز ها آزار پیام هایت زیادتر شده . تلفن هایت هم قبیله ای شده از زنان و مردان طبل زن،که وقتي شماره ات را مي بينم ، محکم بر روی طبل هاشان می کوبند . آخر حق داری . از این که دنیای آرامت را آشفته کرده اند.خودت که می دانی بی گناه تر از همیشه بوده ام. پیام هایت را هم چنان ردیف به ردیف هم ، گذاشته و پاک نکرده ام . امروز ، پس از شنیدن صدایت تصمیمم را گرفتم . مگر می شود ، داستان ، شخصیت اول نداشته باشد؟داستان هم بدون حضور او و نويسنده اش حركت كند؟نوشته را توی وب لاگم مي گذارم تا همه آن را بخوانند و تو هم با همان سبک و روش خاص خودت ، برايم پیام بدهی . هر چرا که دلت خواست ، بنویسی ، بگويي و فرياد بزني ، دل من هم نخواهد شکست . عادت كرده ايم.
باور می کني که دارم به تو و پیام هایت یواش یواش علاقه مند می شوم ؟ خيلي دلم می خواهد ، پس از این که اين داستان را خواندی . نظرت برایم بنویسی . اصلن بيا و تو براي عنوانش يك اسم پيش نهاد بده.باشد؟
از وقتی که پیام هایم را پاک نکرده ای ، دلم تکان عجیبی خورده. دستم برای خودم رو شده . دلم مي خواهد روي صندلي سيماني پارك دراز بكشم و ساعت ها بخوابم. عادتم است.هر وقت كه نگران و دل تنگ مي شوم ، حسابي خوابم مي گيرد.امروز توی کافی نت سعیدی خيابان انقلاب ، می خواستم ، پیامی برایت بفرستم . اما باور کن که حتی نتوانستم يك سطر برايت تايپ كنم .
ضربه ای به کیبورد مي زنم . هر چه قدر برای رسوایی تو تلاش کرده ام ، باورم شده که رسوای اصلی خودم هستم . خیلی دلم می خواهد که مرا در داستاني دیگر آب بزني و زنده کنی .مرا به دنیايي بیاوری که عطر نفس های تو در آن جاری باشد .
امروز صبح که به وب لاگم سر زدم ، عطر عجیبی در صورتم احساس کردم . ضربان قلبم زیاد شد و لب هايم خشك.
داستان بی هییچ تغییر و دست کاری ، کامل در وب لاگم جا خوش کرده بود ، پايان داستانم را هنوز نقطه چين نكرده ام ، که آن را منتشر کرده ای . پیام های زیادی هم درآخرين سطر داستان ، جوانه زده بود.سرم درد می کند . پیام آخر را که می خوانم ، به مهمانی با تو در((پارک لاله))،دعوت ام کرده ای . بچه سرخ پوست شیطان و بازی گوش ،دارد قلبم را سوراخ می کند . از اداره که خارج شدم ؛ مرخصی استعلاجی چند روزه ام را روی میز مدير جا گذاشته بودم.
درست سر ساعت آمدی . روی همان صندلی های چوبی و درست در مقابل همان سرو های مغرور . در سکوت مرموز پارك ، تنها به صدای خش دار کلاغ های خیس و باران زده گوش داریم . هم چنان ساکت و خیره به هم خاطرات گذشته را مرور کردیم . پارک خلوت و ساکت،به سکوت ما به گونه ای مبهم ، گوش می داد .
هنوز چیزی نگفته بودیم ، که چند سایه کنار مان ایستادند . با همان عصبانیت و خشونت که پرواز کلاغ های خیس را موجب شدند ، چشم هاشان پر شد از غروب.تک و تنها در این پارک بزرگ و در گوشه ای خلوت و دور از نگاه های کنجکاو ، جرم کمی نبود.
کلاغ های فضول ، چند بال دیگر زدند و نگاه مان را به انتهاي مسیری نا معلوم بردند. بلند شدیم و فقط به سایه ها لب خند زديم و با آنها راه افتادیم . چند قدم بعد ، خداحافظی کردی و به سمت دریاچه ي کوچک و پر آب وسط پارک رفتی .مي دانستم هر وقت از آدم ها و نگاه هاشان خسته مي شوي به دريا و موج هاي كوچك و بزرگش خيره مي شدي و سپس آرام آرام به سوي انتهاي دريا مي رفتي. وقتی مسیر نگاهم را دنبال کردند و مبهوت برگشتند با همان عصبانیت که این بار با بهت و حیرت همراه شده بود به دنبال تو با فرياد ، تمام کوچه پس کو چه های نداشته ی پارک را جست و جو کردند . من هم از آنها خداحافظی کردم . سر خیابان با دیدن اولین پیکان سبز فریاد زدم :
-آزادی ! دربست !
نوشته ی اول : 15/۷/87-تهران
نوشته ي دوم – 20/7/87 – بابا یادگار
يكي بود يكي نبود.زيرگنبدكبود سال ها پيش دريك گوشه از اين زمين خداجنگل كوچكي بود.دراين جنگل حيوانات زيادي زندگي مي كردند.در يك غروب پاييزي پرستويي مهاجر درحال پرواز از روي جنگل بود.روي تكه ابري نشست تا كمي خسته گي در كند.نزديك غروب بود و خورشيدداشت آخرين ذره هاي نورش را به جنگل مي پاشيد.پرستو دانه ي سبز رنگي به منقار داشت.خورشيد با ديدن پرستو كمي پايين تر آمد و از او پرسيد:
-خسته نباشي! ازكجا مي آيي و مي خواهي به كجا بروي؟
پرستو دانه را كنارش گذاشت و ازجايش بلند شد.به خورشيد سلام كرد و گفت:
-خورشيدخانم!ازپشت كوه هاي دور مي آيم و مي خواهم به روستايي كه پشت كوه هاي روبه رويم است،بروم.
خورشيدگفت:
-آن جا چه كارداري؟
پرستو گفت:
- مي خواهم اين دانه را به دست يكي ازاهالي آن روستا برسانم.
خورشيد گفت:
-مگر اين دانه چه قدربا ارزش است كه به خاطرش مي خواهي اين همه راه را پروازكني؟
پرستو گفت:
-راستش نمي دانم اين دانه ي چه گياه و يا چه درختي است. من در عوض رساندن اين دانه به مقصد،به اندازه ي يك سال دانه ي گندم گرفته ام.
خورشيدگفت:
-آفرين!پس معلوم است كه پرستوي زحمت كشي هستي.
خورشيد و پرستو هم چنان مشغول حرف زدن بودند كه ناگهان كلاغ سياه و بدجنسي در آسمان پيداشد.كلاغ از دور چشمش به دانه ي سبز روي ابر افتاد.دهانش آب افتاد.سريع و مثل موشك پايين آمد و دانه را به منقار گرفت و به سرعت برق و باد از آن جا دور شد.پرستو تا اين منظره را ديد،شروع كرد به گريه و زاري.با خودش مي گفت:
-حالا جواب صاحبش را چه بدهم؟خدايا چه قدر من بدشانسم.
بعد رو به خورشيد كرد و با التماس گفت:
-تو را به خدا كاري كن.دانه ام را پس بگير.
خورشيد گفت:
-پرستو جان چه كار كنم؟چه طوري دانه ات را از كلاغ پس بگيرم؟
پرستو گفت:
-بتاب!بتاب!زياد بتاب! آن قدر كه بال و پر كلاغ بسوزد.
خورشيد گفت:
-مي توانم بتابم ولي هيچ فكر كرده اي كه شعله هاي زياد من نه تنها كلاغ بلكه همه ي جنگل وهمه ي حيوان ها را مي سوزاند؟
پرستو گفت:
-پس چه كار كنم؟چه خاكي بر سرم بريزم؟ديگر روي برگشتن به روستا را ندارم.
ماه كه قرار بود آرام آرام آماده شود و نزديك زمين بيايد تا به جاي خورشيد بتابد و شب را با خودش بياورد با ديدن كلاغ بدجنس خودش را به او نزديك كرد. كلاغ محكم با سر به ماه برخوردكرد. قاربلندي كشيد و دانه از دهانش پايين افتاد و خودش هم چرخ چرخان به طرف جنگل سقوط كرد. ماه هم چنان آرام آرام پايين مي آمد.خورشيد از پرستو خداحافظي كرد رفت تا بخوابد.ماه با ديدن پرستو ماجراي كلاغ را برايش تعريف كرد. پرستو خيلي خوش حال شد. با خودش گفت:
-چه خوب شد!فردا صبح كه خورشيد دوباره زمين را روشن و پر نور كند با كمك همه ي حيوان هاي جنگل همه جا را مي گردم و دانه راپيدا مي كنم.
پرستو گوشه اي روي شاخه درخت سرو پير خوابيد.
صبح شد . پرستو حيوان هاي جنگل را جمع كرد و با هم همه جاراگشتند.اما نتوانستند دانه را پيدا كنند. دوباره كمي خسته گي در كردند و همه جاي جنگل را وجب به وجب گشتند.كنار بوته ها، لابه لاي سبزه هاو علف هاي كنار چشمه و هرجايي كه فكر مي كردند ممكن است كه دانه آن جا افتاده باشد گشتند. اما انگار دانه آب شده و زير زمين رفته بود. پرستو خيلي ناراحت شد.
زمستان از راه رسيد.برف همه جا را سفيدپوش كرد. همه جا سرد و يخ زده شد. چند ماه گذشت. زمستان هم آرام آرام كوله بارش را جمع كرد و جايش را به عمو نوروز داد.همه جا با آمدن بهار ،سرسبز شد. جوانه هاي كوچك تازه از زيرخاك بيرون آمده بودند و همه چيز براي شان تازه گي داشت. پرستو به خاطر دانه،زمستان سال قبل به جاهاي گرم سيرنرفته بود و در آن جنگل كنار دوستانش زمستان را به سربرده بود.او هر روز براي پيداكردن دانه به همه جاي جنگل سرك مي كشيد و از همه ي كمك مي خواست.
يك روز كه پرستو روي تكه ابري نشسته بود و با خورشيد گرم گفت و گو بود، خرگوش زرنگ جنگل داد كشيد:
-آهاي پرستو!پرستو! چيزي پيدا كرده ام.
پرستو با خوش حالي به طرف خرگوش پريد و رفت...يك دفعه متوجه شد كه ساقه و برگ سبز كوچكي ازيك گوشه از خاك جنگل يرون زده است.آن را بوييد. بوي همان دانه ي گم شده را مي داد. خوش حال شد و با خوش حالي زياد به طرف خورشيد برگشت. تا خورشيد را هم از نگراني بيرون بياورد. خورشيد با ديدن دانه خوش حال شد و با نورش به آرامي گياه كوچك را نوازش كرد.
ماه هاگذشت.ساقه ي سبز هر روز بزرگ و بزرگ تر مي شد.به طوري كه همه ي گياهان و جانوران جنگل با ديدن اين ساقه ي عجيب كه روز به روز بزرگ مي شد،تعجب مي كردند. درخت ها و حيوان هاي پير جنگل تابه حال چنين دانه و ساقه عجيبي را نديده بودند.
گياه سبز يك روز همه ي حيوان ها و جانوران و گياهان جنگل را دور خودش جمع كرد و به آن ها گفت:
-مي بينيدكه من از همه ي شما بزرگ ترم. فكرنمي كنم تا به حال هيچ كس قدش به اندازه ي من رسيده باشد. قدم هم ازهمه ي درخت هاي جنگل بلندتر شده است.از اين به بعد من هرچه بگويم بايد همه ي شما آن را انجام بدهيد.اگرحرف هايم را گوش ندهيدسرشما و جنگل سبز بلا مي آورم. درخت ها و همه ي حيوان ها ترسيدند. پرستو روي شاخه ي درخت سرو پير نشست و گفت:
-آهاي گياه سبز و بلند!چرا اين قدر خودخواه و مغرور شده اي.يادن كه نرفته تا چند ماه پيش چه قدر كوچك بودي؟ها؟آن قد كه توي منقار جا مي گرفتي؟تازه چه قدر با كمك اهالي جنگل براي پيدا كردن تو همه جاي جنگل را گشتيم؟
گياه سبز خنده اي كرد و گفت:
-اولاً اسم من«ني»است. دوماَ حالا كه بزرگ شده ام و ديگر كوچك نيستم.
پرستو با عصبانيت داد زد:
-ديگر بس است.از اين حرف ها دست بردار.اين كارها عاقبت خوبي ندارد.
اين را گفت و با همه ي حيوان ها به لانه هاي شان برگشتند.ني تنها ماند. روزها گذشت و ديگر كسي با او حرف نمي زد.
هفته ها گذشت...هوا كم كم رو به سرد شدن مي رفت.آرام آرام باد و طوفان شروع به وزيدن كرد.آن چنان كه هيچ يك ازحيوان هاي جنگل تا آن زمان به چشم نديده بود.همه ي جانواران به لانه هاي شان پناه بردند و درها را محكم بستند باد و طوفان درخت ها را به اين وسو و آن سو مي برد. ناگهان صداي خرد و شكسته شدن چيزي به گوش همه رسيد.باد شديدكمر ني را شكسته و ساقه ي ني روي زمين بي حال و زخمي افتاده بود.آسيبي به هيچ يك ازگياهان و جانوران جنگل نرسيده بود.چند ساعت گذشت.باد و طوفان از جنگل خارج شد.پرستو به همراه ساير جانوران به سراغ ني آمد.با ديدن ني كمر شكسته و بي حال گفت:
-نگفتم كه خودخواهي و غرور آخر و عاقبت خوبي ندارد.نگفتم مغرور نباش و خوب است كه آدم ساده ومهربان وخوش قلب باشد.
ني به آرامي درحالي كه از شدت درد مي ناليد،رو به پرستو و همه ي حيوان ها كرد و به آرامي گفت:
-كمرم خيلي درد مي كند.اشتباه كردم.الان هم خيلي پشيمانم.ببخشيد خيلي اشتباه كردم.من را ببجشيد.راستي مي تواني كمر شكسته ام دوباره بچسباني تا دوباره مثل گذشته شوم؟تازه قول مي دهم كه يك لانه ي خوب برايت شوم!
پرستو گفت:
-من از تو توقعي ندارم. همين كه بر سرعقل آمده اي بهترين هديه است.من مي روم و به همه مي گويم كه تو ديگر ني قبلي نيستي وازكارهاي بدت دست برداشته اي.
ني گفت:
-راستي عاقبت من چه مي شود؟
پرستو گفت:
-عزيزم ناراحت نباش!به خدا توكل كن.تازه نيمي از بدنت زير خاك مانده و ريشه ات هنوزدرخاك جنگل است.اگر تا در بهارسال آينده صبركني و هم چنان ني خوبي بماني دوباره سبز مي شوي.دوباره رشد مي كني و برگ و ميوه مي دهي.غصه نخور.دوباره قدت بلند مي شود و برگ هاي تازه در مي آوري.من نصف ديگر بدنت كه اين جا روي زمين افتاده را برمي دارم و به روستايم مي برم.آن جاپيرمردي منتظر من بود تا امانتي كه بايد به او مي دادم ببينم. امانت تو بودي كه سر از اين جا در آوردي.ساقه ي شكسته ي تو را برمي دارم و به او مي دهم.اين پيرمرد مي تواند با ساقه ي تو قلم براي نوشتن درست كند و با مركب براي بچه ها خط زيبا بنويسد و تا بچه ها خوش حال شوند.مطمئن باش سال آينده بر مي گردم و تا آن وقت دانه ي تو را هم باخودم به جاهاي مختلف مي برم.به تو قول مي دهم ....
ني باشنيدن حرف هاي پرستوكمي دلش آرام گرفت و با بدني زخمي تاسال آينده منتظر ماند.
نوشته ی اول-زمستان ۷۰
این داستان سفید سفید است.
پاکت راباز می کنم.ویژه نامه ی شعر و داستان... چند ورق می زنم ... مجله راگوشه ای می گذارم.
سرمقاله ی این شماره راهنوز نتوانسته ام بنویسم.اصلاً نمی دانم چه مرگم شده.دست چپم باکلمات مغزم،منجمد شده.نامه ی روی میز راباز می کنم.آخرین اخطار.به دلیل انتشار نامنظم مجله.توبیخ.پرینت نوشته هارا دوباره تایپ می کنم. نمونه خوان با روان نویس قرمز،خواب نوشته هارا آشفته کرده.سه نقطه های داخل کروشه؛بیش ترازآشفتگی خواب هاست.فونت نوشته ها را مشخص می کنم. نگاهم روی علامت زن فاکس می چرخد.چندبرگ سفیدرا دردهانه ی فاکس تنظیم می کنم واستارت می زنم .
CDویژه نامه راباید به پیک بدهم تابه چاپ خانه برساند.مرخصی پایان سال کارگرها دو روز دیگر شروع می شود.پشت سرم انگار بخیه زده اند و بخیه هارا هم محکم می کشند.دوباره همان درد پیر و کشنده به سراغم آمده چرا این جوری شده ام.اولین بار است که نمی توانم سرمقاله بنویسم.کلمات مقابل چشم هایم بالا و پایین می روند.احساس ناتوانی می کنم.کفش و جورابم را گوشه ای می اندازم و عرض اتاق راگام می زنم.روی سیمان دراز می کشم.سردی پاچسبی دارد.لایه های نیم بندگچ سقف به آرامی تکان می خورد و هرلحظه ممکن است بریزند توی دهانم.چشم هایم رامی بندم.دردی گم،آرام آرام رااز زیر رگ ها خودش را بالا می کشد.صدای هم کاران در اتاق می پیچد:
- این شماره هم مجبوریم باکاغذِکاهی دربیاوریم .
- قول رپرتاژها هم پرید.
…-
…-
باوجود توزیع مافیایی،مجله برگشتی نداریم.اما حساب و کتاب نماینده گی هاخیلی شل وآبکی شده.
…-
راستی اگرجلد ویژه نامه را رنگی و با گرم بالا بزنیم.چه اتفاقی می افتد؟
…-
- به اشتراک این ماه3 نفراضافه شده.روی هم رفته 81 نفرمشترک داریم.
- تیراژ ویژه نامه دو هزاربزنیم.خدا بزرگ است.
…-
دي روزخانمی تماس گرفت و به آگهی های فروش قطعات یدکی ماشین و ماکارونی وچسب مایع تو شماره قبلی اعتراض داشت .
…-
- راستی از شعبه ارزی تماس گرفتند.کامپیوتربانک ویروسی شده و پول مشترکین خارج ازکشور به یک حساب دیگر واریزشده است .فعلاً هم تاسال آینده کاری نمی شودکرد .
…-
- چاپ خانه ی نگاتیو چک هارا به یک دلال کاغذفروخته.بدمصب تا آخرماه صبرنکرده.
…-
- ويژه نامه صد وسی و چهار صفحه شده زیاد نیست؟
…-
- بدجنس شویم و قیمت ویژه نامه را کمی بالا ببریم.
…-
- شرمنده به همه ی بچه هایی که کار فرستاده اند حداقل یک شماره برای شان پست می کنیم.حق التحریرشان هم بماند.
…-
-با این که تاریخ فراخوان چند هفته گذشته،اما هم چنان کار می رسد.
- موردی ها را حذف کردم.ضعیف ها را توی بایگانی گذاشتم.چاپی ها را بردم خانه برای ویراستاری نهایی.
…-
-شماره ي دوم را تیرماه در بیاوریم.
-مسابقه ی ادبی هم برگزار کنیم.
-به شعر و داستان ملی،قلم زرین و تندیس بلورین بدهیم.
- آثاربرگزیده را منتشر و برای صاحبان اثر ارسال می کنیم.
صداها هنوز در گوشم می پیچد.از جایم بلند می شوم.درد کلیه هنوز در ستون فقراتم وول می خورد.پشت میز می نشينم.كامپيوتر را روشن مي كنم.روي استارت می زنم.
به چندمجله ادبی سرمی زنم.نوشته ها صفحه ی مانیتور چشم هایم را می زند. ناشرچشم هایم داردضعیف می شود.سرم را جلوتر می برم...
((-برای اشتراک یک یا دو ساله ی مجله دل خواه تنها کافی است که نشانی پستی خود را برای ما بفرستد تا مجله را به طور رایگان و با پست ویژه برای تان ارسال کنیم. یادتان نرودنشانی ما رابه دوستان تان هم بدهید.شعارما این است:فرهنگ مطالعه راجهانی کنیم.))آدرس:...
سرم گیج می رود.بی اختیار نگاهم به آرشیو مجلات ادبی می افتد .نفسم بند می آید . پنجره را باز می کنم .نسیم سرد آخرین هفته ی اسفند وارد اتاق می شود .
مجله منتشر شد . درست در چهاردهم تیر .در همان صد و سی چهار صفحه ی سفید.روی جلد كاهی ، اسم شاعران و نویسنده ها و در صفحه های سفيد مجله تنها لوگو و شماره ی صفحه ها به چاپ رسیده بود.مجله را ورق می زنم . بوی کلمات بغض کرده به انگشت هایم می چسبد.
تمام حروف و کلمات را Selectمي کنم . همان بهتر که این داستان هم سفید بماند . بر روی دکمه enterمي کوبم .
فروردین ۸۱
به قول یکی از رفقای عزیزم...
آن زمان که آفتاب روز یکم سیاهی شب سی ام را در هم می شکند در مه صبحگاهی بهمن بال بگشا و روزی نو را به هماوردی فرا خوان.آگاهی تازه ای از بودن.چه با شکوه است متولد شدن و زنده بودن!

گفتوگو از علی مسعودینیا
پروندهی شعر مهاجرت – گفتوگو با کوروش همهخانی
آقای همهخانی، با توجه به این که سابقه مهاجرت شما چندان طولانی نیست و در این مدت هم ارتباط وسیعی با شاعران داخل و خارج كشور داشتهاید، وضعیت شعر داخل ایران را در قیاس با شعر مهاجرت چهگونه ارزیابی میکنید و چه تفاوتها و شباهتهایی میان ادبیات داخل و خارج ایران میبینید؟
سابقهی مهاجرت من به یک دهه میرسد. عمرکمی نیست و نبود! برای منی که اینجام اما فکرم، زخمهایام، گریههایام، اندیشهام آنجاست! چهقدر دور از دوستان، از مهر شاعران!! از بوی وطن. من ذاتا ً یک آدم نوستالژیک هستم و هنوز دلام برای گلهای کاسهشکن روی پشتبامهای کرمانشاه تنگ است، چه برسد به دشمنان شاعرم. نمیدانم چه باید گفت... شاید هجرت برای هنرمند سفریست به غنای واژهها. عوض شدن نوع نگاه و جهانبینی انسان. حلول در تن زبانی بیگانه. کشف جهانی که به لمس روح و جسم تنشی عمیق میدهد. بریدن سیمهای خاردار به واسطهی آزادی. یگانگی در رنگ و بو و پوست. تنها نگرش ما در شرایط مختلف ممکن است تغییر کند. و هر قناری میتواند ترآنهاش را روی هر درختی با شرایط مناسب خالکوبی کند. باید به عرض شما برسانم که ادبیت شعر حد و مرزی ندارد. تنها نوع نگرش ما به هستی و زندگیست که در شرایط مختلف ممکن است تغییر کند. من تعریف خاص و یکدست از قبل تدوین شدهای برای شعر ندارم، چه برسد به تقسیمبندی آن به نام شعر مهاجرت یا تبعید یا درون مرز بیرون مرز. شعر اگر شعر باشد همه جای دنیا وابستگانی به خود دارد؛ خارج از حیطهی اینکه بگویند شاعرش کجاییست ویا من کجاییام! آنچه که حالا به نظرم میرسد فکریست که در تن واژه جان میگیرد تا بگویم شعر، محصول ژرف احساسهای پاک و شریف است که در تن انسآنهای دیگر حلول میکند تا به جهان معنایی تازه ببخشد، گرههای ذهن تاریک را باز و حرم آتش درون را شعلهور سازد و دستها را روی دستها پیوند دهد. تا بتواند مرزهای بیواسطهی آیینها و مکتب انسانی را از هر نژادی به هم نزدیک کند. و من برای زیستنی اینچنین مینویسم. وجود بشر را هرگز تماما محیطاش تعیین نمیکند. آزادی او تعریف او نیزهست. قیاس را عشق تعیین میکند، اگر سانسور بگذارد...
چرا نویسندگان و شاعران ما نتوانستند با وجود رهایی از قید و بندهای داخل کشور، خود را به عنوان گروهی جریان ساز و تأثیرگذار بر ادبیات ایران مطرح کنند ؟
آیا به نظر شما و شاعران! گروه جریانسازو تأثیرگذار در ایران بهوجود آمده که در خارج عدهای بیایند و ادبیات ایران را جهانی کرده و مطرح کنند. کدام ادبیات را میخواهند یک گروه جریانسازش کنند؟ هنوز بعد صد سال یک بوف کور راه به چشم نویسندگان جهان کشانده است. تا چند سال پیش سهراب سپهری را فقط به عنوان نقاش میشناختند. بگذریم که اینجا سفسطههایی از خود در میآورند که فلان نویسندهی ایرانی پاهاش داره میرسه به جایزهی نوبل.
آخرین کتابتان را باز هم در داخل کشور منتشر کردهاید. چه شد که علیرغم امکانی که برای انتشار آن در سوئد داشتید، تصمیم گرفتید باز هم با ممیزی سر و کار داشته باشید؟
به ریسکاش میارزید. اینجا همانطور که همه میدانند، تیراژ کتابهای ایرانی صدتاست یا کمی بیشتر. پنجاه عدد برای دوستان شاعر و منتقد! پست میشود که هزینهاش از چاپ کتاب بیشتر میشود و پنجاه تای دیگر در کتابفروشیها باد میخورد. بگذریم که بعضی برای چاپ کتاب در خارج جشن میگیرند تا دیگرانی که اهل شعر و شاعری نیستند را تو رو در بایستی بیندازند تا هزینههاشان را در بیاورند. البته ناگفته نماند، کتاب من نیز که انتشارات نگاه چاپ کرد، یکسالی دستنویسش در ارشاد خاک خورد و بعد روانهی بازار شد.
وضعیت محافل ادبی در محل اقامتتان چهگونه است و آیا در آنجا جلساتی هست که نویسندگان ایرانی را دور هم جمع کند و حالت کارگاهی داشته باشد؟
من در یوتوبوری دومین شهرمهم سوئد زندگی میکنم. تا حالا اینگونه جلسات را ندیدهام، اما شنیدهام که چند سال پیش عدهای دورهم جمع میشدند؛ تضادهای اخلاقی و درگیریهای شخصی و منیتها باعث فروپاشی آنها شده. تقریبا ً سالی یکبار فستیوال شعر جهانی در این شهر برگزار میشود. که امسال من نیز برای دومین بار شرکت میکنم.
در میان چهرههایی که پس از مهاجرت در آن سوی آبها شناختید، کسی بوده که آثارش امیدوارکننده باشد و شانس حضوری چشمگیر و مؤثر را در ادبیات جدی ایران داشته باشد؟
من تنها توانستهام قلم بعضی از چهرهها را بشناسم. و آیا شانس حضوری چشمگیر و مؤثر در ادبیات ایران داشته باشند را من تعیین نمیکنم. من آثار کامل همهی نویسندهها و شاعران را نخواندهام. اما در میان آنها شاخصهایی دیدهام که بارها در وازنا اسم از آنها برده شده و همهی اهل کتاب آنها را میشناسند.
به نظر خودتان بعد از مهاجرت سیاق شعرتان تا چه حد و تحت تأثیر چه عواملی تغییر کرده است؟
این را شما میتوانید بهتر از من تشخیص بدهید. ببینید هر شاعر و هنرمندی به نحوی تحت تأثیر آن محیط زندگیاش قرار میگیرد و خواه ناخوا ه شیوهی رفتاریاش را شکل میدهد . شاعر هم انسانیست مثل انسانهای دیگر؛ با کمی تفاوت که به هستی و پیرامون زندگی عمیقتر و حساستر نگاه میکند. حالا این تجربههای درونی، تنهایی درغربت. تا گستردهترین مسائل زندگی را من میخواهم با دیگری در میان بگذارم تا زیستنی بهتر را بیاموزم. عامل مهمی که میتواند کلمه را شیدا کند تا خود کلمه نیز بتواند عاشقی کند نوع نگاه انسان است به هستی، به عشق. و از ادا درآوردن و قلمبهسلمبه حرف زدن دوری باید کرد. به همین خاطر حالا که شکل زندگیام به سادگی رسیده، باید ساده هم بنویسم.
وضعیت شعر و نقد در نشریات و محافل ادبی خودِ غربیها چهگونه است؟ آیا آنجا هم ادبیات با رکود نسبی مواجه است و سر و صدایی نیست؟
من عضو کانون نویسندگان غرب سوئد بودم و یك باردوستی را که سالهاست در اینجا زندگی میکند، به عنوان مترجم با خودم به آن محفل بردم .اتحادی گرم و صمیمی در بین آنها بود. برای هم نقد کتبی مینویسند. شفاهی از هم انتقاد شعری میکنند. کتابهاشان با تیراژی خیلی بالا و با هزینهی دولت چاپ میشود. به کنگرهها و سفرهای هنری میروند. اما من زبان سوئدی را خوب یاد نگرفتهام و توصیه میکنم که شاعران در خارج از ایران با زبان آن کشور یگانه شوند تا مسائل ادبی را در آن کشور فراگیرند. خواهناخواه روی روند شعری آنها تأثیر میگذارد. به همین خاطر بود که از کانون خداحافظی کردم. و به همین دلیل به وضعیت شعر در این کشور آشنایی ندارم.
سه شعر تازه از كوروش همهخانی:
١ .
دریا از آن کسی ست
بگیرد دامن لطفاش
و از پیچاپیچ نشانهها
بی هراس گرداب
تا خانهی مرجان
پیچیده باشد
گردن بندی از مروارید برایات
عمریست
از های و هوی حریفان
تا بستر مرجان
به خود موج میزنم
در ازد حام تیغ و
اندام برهنهات
٢ .
تمامی راهی را که برای هم پیمودهایم
بیراهه آمدهایم
بیا به ابتدا برگردیم
ما آمده بو یم
تنهایی مان را
پشت مرزها شکنجه دهیم
٣ .
آنقدر اندوه به اندوه کشیده شدم
که
آنقدر بیاموزم
تو هم
اندوهی تازهای
به نقل از:سايت وازنا


خوش نویس با کلمات نیایش می کند
استاد حمیدعجمی ، متولد 1341 درقلهک تهران درابتدا ودرسن کودکی خوش نویسی رانزد پدرش آموخت.در سال 1356 واردانجمن خوش نویسان شدونزد استادان مطرح ونام آوری چون استاد کیخسرو خروش واستاد غلامحسین امیر خانی،مشق عشق گرفت.در سال1363 درجه ممتاز خوش نویسان را ازانجمن دریافت نمود. ایشان باعلی ویعسوب الدین وهمسرش خانم راضیه خدنگ درقلهک تهران زندگی می کند ومدیرعامل مؤسسه ی فرهنگی هنری فرداست ودردانش گاه سوره تدریس می کند.ایشان ابداع کننده ی خط معلا با تأییدفرهنگ ستان هنر ایران است.
استاد حمید عجمی را چه گونه معرفی می کنید؟عرض ادب دارم خدمت شما وهمه ی کرمانشاهیان عزیز.کرمانشاهیانی که آدم وقتی وارد این خطه می شود.از نگاه واستقبالشان گویی وارد بهشت شده.آن قدر پرمحبت وگسترده اند که آدم زمانی که در کرمانشاه صرف می کنداحساس نمی کند که از عمرش تلفی می شود. من هم یکی از خوش نویسان کشورهستم و برای این که خودم را معرفی کنم،فقط می توانم بگویم که حمید عجمی هستم بچه ی قلهک .
استادعجمی ابداع کننده ی خط معلی هستند.درباره ی این خط وویژگی های آن صحبت بفرمائید.در سال 1377،من درگیر جذبه ای شدم در خوش نویسی سنتی و به فکر افتادم که اگر بشود گامی نو در این عرصه برداشت که بتواند چراغ راهی باشد برای جوانایی باشد که پیرو گرایش های نویند و در این عرصه می خواهند کارهایی جدید بکنند. این فکر وتدبیررفته رفته تا سال 78 قوام پیدا کرد ومن اولین نمایش گاه خط معلا را درگالری سوره ی تهران برگزار کردم که از طرف اساتیدخوش نویس استقبال ویژه ای از آن شد.بعدازاین که خوش نویسان بزرگ ماخط شکسته را از تاریخ مملکت مان ایجاد کردند،خط معلی بعد از قریب به 200 سال به عرصه ی این تحقق پیوست وبروزخارجی وبیرونی پیدا کرد وبر این اساس که ایرانی ها همیشه صاحب تحول بوده ودرگستره های هنراسلامی حرف هایی ناب زده اند این عنایت هم دوباره شامل مردم ما شد ودوباره بر تارک افتخارات مردم ما این فیض الهی و کسب این فیض الهی ثبت شد که درتاریخ؛ ما یک خط جدید درست کردیم که با آن می توانیم با ملل دیگروحتی در میان خودمان به یک گفت و گو و یک قالب جدید برای زدن حرف های بزرگ تربرسیم.خط معلی از سال 78 آغازشداکنون من حدود 40 شاگرد در شهرستان های مختلف بیش ترشان درتهران تربیت کرده ام که جسته گریخته مشغول برگزاری نمایش گاه های مختلف ومشق روی این خط هستند.خط معلی خطی است که مانند خطوط دیگراسلامی درقرن سوم و چهارم ایجاد شده به عنوان اقلام سته. پیش دانگ قلم روی کاغذ است با 6 دانگ قلم مشق و نوشته می شود و رسالتش هم ایجاد گره سازی وایجاد فضاهایی است که درجان کلام حماسه کند. بر این اساس شاید که آن وجه حماسی و شور انگیزی که جان ایرانیان هست درپس شیدایی و تغزل شان،از یک جهات خط معلی بتواند بیان گر آن حس و حال باشد. ویژگی های خاصی هم دارد اگرهم که بخواهم بگویم باید با شاهدومثال وحتی بصورت حقیقی تری آن را نمایش بدهم تا بتوانم توضیحات بیشتری بدهم ولی فکر کنم تا همین جا یک توضیح کافی باشد .
شأن و صفا آخرین مرحله ی ازاصول دوازده گانه ی خوشنویسی است . این مرحله چه ویژگی هایی دارد،آیا همه ی خوش نویسان می توانند به این مرحله برسند؟نکته ی بسیار مهمی اشاره فرمودید.همان طور که می فرمائید ساحت خوش نویسی سنتی وسیر وسلوک در بستر خوش نویسی سنتی به 12 گام میسر می شود.که 9 گام آن در واقع اصولی است که خوش نویس باید آن را پشت سر بگذارد وشامل تکنیک،جزئیات مختلف.و... در واقع آن چه که اصول مفرد نویسی و ترکیب نویسی هست در مرتبه ی دهم،ما به یک قله ای به نام اصول روبرو می شویم که در بر دارنده ی آن 9 قسمتی است یا آن 9 رتبه است که خوش نویس کسب کرده ، ساکن در بستر مقام اصول می شود او در واقع از حیث تکنیک و رتبه ی 7 خوش نویسی جای گاهی ویژه ای پیدا کرده ودقیقاً از خوش نویسان به نام قلمداد می شود چون مقدمات کار را کسب کرده 2 رتبه ی آخر، 2 رتبه است که دیگر با تکنیک و با فیزیک هنرمند و با ایجاد فرم ها و ترکیب های مختلف ارتباط ندارد و بیشترمباحثی است که درون خوش نویس و اتصالاتش با عالم متافیزیک و یا عالم ماورا و یا عالم بالا و یا به نوعی به قول ما خوش نویسان با عالم خوش نویسی سنتی بر قرارمی کند .مرتبه ی اول مرتبه ی قلب است که از آن به عنوان صفا یاد می کنند وقلب هنرمند دیگر معانی می شد که درعالم طبیعت موجود،متأثرمی شودوسعی می کند که اشیاء دور پیرامون وحتی خطوطی را که می بیند ومشق می کند بیشتر نقاشی وبه باطن این خطوط باشد ودرگیرودارباطن بینی این حروف قرارگیرد. براساس این که:((خدایا اشیاء را آن طوری که هستند به من نمودارکن.))این مرتبه ی صفاست که قلب صیقل پیدا می کند وبعد ازاین که این اتفاق افتاد،کاتب می تواند که ازعالم بالا ارتزاق معانی کند ودرصورت حروف در واقع معانی را بروز وظهور ببخشد.دررتبت دیگر به نام شان کاتب،از کاتب بودن خودش خارج می شود و دیگر به یک بی خودی محض می رسد و به عنوان یک کاتب حقیقی قلمرانی می کند.یعنی وقتی خوش نویس می نویسد و یا کاتب،کتابت می کندهیچ وقت احساسش این نیست که خودش قلم به دست گرفته ودارد کتابت می کند.بلکه وقتی می نویسد این حس را داردکه کتابت حقیقی وکاتب اول به عنوا ن خداوند متعال وفاعل مطلق دست به کارواَوست که این رقم و نقش را می زند.ولی به هرصورت صفا و شأن دو رتبه ای است که به جان هنرمند وقلب او ومراتب قلب او برمی گردد اگرده رتبه ی گذشته به عنوان حال و کسب تکنیک مطرح می شده 2 رتبه ی قبلی بعنوان مقام ازآن یاد می کنند. یعنی می گویند که مقام صفا ومقام شأن.خوش نویسی که صاحب شأن می شود تفکر خودش و مراتب قلبش را وآن رموزاتی که کسب کرده را می تواند در واقع درجان کلمات و در صورت کلمات بروز دهد و به نوعی می توانم بگویم هرکاتبی می تواند بعد از کسب رتبه ی صفا وشأن شخصیت خودش را در قالب کلمات عرضه کند وخوش نویس اگراین دو رتبه را دریافت نکند واز عمق آن مطلع نشود، گویی که ده رتبه گذشته را در واقع فقط به خاطر تکنیک به دست آورده و عنصر جاودانگی در کارش تجلی نخواهد کرد .
آیا خوش نویسی می تواند زبان مشترک ملت ها باشد ؟بله. منتهی ببینیدهر زبانی براساس اینکه درچهارچوب اعتبار ایجاد شده بستری می خواهد برای اینکه اول بتواند همه گیر بشود و بعد از این اتفاق برایش بیفتد ما چون درکل عالم طایفه ای زندگی کرده ایم واقلیم اقلیم هستیم هربخش وهرمملکتی برای خودش زبان واعتباری دارد. یقیناً با این خصوصیات حتی به لفظ هم نمی توانیم مشترک باشیم مگر اینکه آن اتفاقی که در واقع برای زبان انگلیسی افتاد که آمدند به عنوان زبان بین المللی ازآن یاد کردند.برای تکلم آن را یاد گرفتند واشاعه اش دادند.خط وخوش نویسی براساس همین ازحیث مفهوم ولفظ به این سادگی نمی تواند درعرصه ی بین الملل زبان مشترکی برای گفتمان باشد. ولی نکته بسیار حساسی که در جان خوش نویسی سنتی ما نهفته است این است که اگرازحیث مفهوم نمی تواند بین اقوم و ملت مشترک باشد[اما]ازحیث صورت و منحی های مقدس چنان می تواند تأثیر گذار باشد که مخاطب و بیننده مفهوم کلمات مطلوب را دریافت نکند می تواند از صورتش و ازاین منحنیها نیت صاف دلی و پیام آن قطعه ی خوش نویسی را دریافت کند و شما بهتر می دانید که یکی از پیام های گرانقدرهنر تلطیف کردن جان مخاطب است و خوش نویسی وهنراسلامی به قدری دراین جهت ارزش مند است وخوب توانسته عرض اندام کند که حتی ما با صورت های که می آفرینیم بتوانیم در چشم مخاطبی که حتی مفهوم کلمات ما را دریافت نمی کند بتوانیم تأثیر مثبتی بگذاريم.

|
روزنامه ی اعتماد |
|
چهارشنبه، 15 آبان 1387 - شماره 1812 |
|
|
|
گفت وگو با کوروش همه خاني-شاعر |
|
|
|
علي حسن زاده |
به نقل از:سیب آبی
نویسنده:
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دوست عزیزم آ.کوروش!
سلام...از سرزمین مهربان مادری مان...ایران...وبعددیارعشق وجنون وخون...کرمانشاه وبعدتر...صحنه ی کوچک باکوچه باغ های خزان زده اش...باباغ وفانوس های آویزاز آلاچیق هایش...وآتش کده هایی باکتری وقوری دود زده ای که خاطرات شعروداستان خوانی های روزهایش راهزگز ازیادنخواهیم برد...به توکه مفهوم بزرگ کلمه وسکوت واندیشه ای..
همیشه متفاوت بوده ای...همیشه نگاهت افقی رابه دنبال داشته که تنهاقدرت کلمه وشعروانسان وسکوت توانسته آن را درک کند.
من کارخاصی انجام نداده ام جزاین که درمقابل کلمه واندیشه وانسان بازتابی مقدور داده ام..
راست می گویی.زمانی((کرمانشاه پای تخت ادبی ایران بود.))کرمانشاه خواست گاه ادبیات خلاقه ومدرن بود.زمانی که ادبیات داستانی اش قله های بلندمدرن نویسی زیرپای استادفریبرز ابراهیمپور(ف.الف.نگاه)فتح شده بوددهه ی چهل تازه ازپنجره ی زمان سرک کشیده بودوپدران نویسنده های پرمدعای الان هنوزمتولد نشده بودند. به قبل ترکه نگاه کنیم ابوالقاسم لاهوتی کرمانشاهی دو دهه قبل ترآقای نیماشعرنو رادرنشریات وکتاب های معتبرشوروی منتشروپایه ریزی کرده بود.میرزامحمدباقر خسروی کرمانشاهی دایی استادرشید یاسمی گوران نویسنده ی(شمس وطغرا) اولین رمان تاریخی ایران زمین در100سال پیش.. ا استاد درویشیان چه بگویم؟منصور یاقوتی امیر شاهی محمد شکری اسماعیل زرعی علی محمد افغانی میرتیموری زرین دکتر کزازی دکتر محمدمکری وپسرخاله ی نام دارت شهرام ناظری وده ها شخصیت برجسته در زمینه های فرهنگی هنری سیاسی اجتماعی و...خبری ازدیگران تازه متولد شده نبود...
اما...الان چه شده است؟الان همه ی هنرمندان ونویسنده گان وشاعران آن قدرادعا وافاده های خالی دارندکه...بماندبرای خودشان..شاعرانی که هنوزدرابتدای دانایی وخطنداماهیچ کسی رابه اعتبار ورسمیت نمی شناسند.بحث شاعران ونویسنده گان بافردایی که متاسفانه سرازجاهایی دیگردرآوردندوخوش بختانه زودزودگم وفراموش شدند...هم جداست.
دیگرازنقدمنصف وازسرآگاهی خبری نیست.همه هم دیگر رابه چشم دشمنانی خونین نگاه می کنند.فکرنمی کنندکه ادبیات خلاقه درهمین تعاملات ونقدوبررسی های بی طرف وآگاهانه وهم دلی های درست اتفاق می افتد.باندبافی واستادوشاگردپروری های بسته وچشم تنگی های زیادراه نفس ادبیات این استان وغرب کشور رابه شدت فشرده است.قله های ادبیات هم به حق در سکوت خویش فریادمی زنند..
ادبیات کرمانشاه ریشه هایش بسیارعمیق است.ریشه هایی که درتاریخ ازلی وآواهایی باستانی ونغمه هایی داوودی وعشق وکوه وجنون فرو رفته است.
به نظرتو آیادوباره دوره ی طلایی ادبیات کرمانشاه تکرار می شود؟آیا می توان تکرار تاریخ را دوباره نظاره گر بود؟آیا مهربانی دوباره متولدخواهد شد؟...وآیا ادبیات امروزدر دنیای مجازی مسیرخود راپیدا خواهد کرد؟وسوالات دیگر....
چه زیباگفته ای به آب یاری جوانه های درحال رشد برویم..من هم امیدوارم که دوستان باکلمه مهربان ترباشند.افق رابرای حرکت و آفتاب رابرای بالندگی ودوستی رابرای آفرینش و میلاددوباره ی ادبیات ازنو بنویسند.بزرگان ادبیات ماسکوت را بشکنندودر رویش تازه ی ادبیات غرب دست در دست هم وبا آزادی کلمه ترانه ی مهر وهم دلی فریادبزنیم((حتا اگر آن روزمن و تو نباشیم...))..
|
ققنوس درخيابان انقلاب / بازنويسي آزاد(حكايت ققنوس)ازكتاب: منطق الطيرعطارنيشابوري |
پنج شنبه است وخيابان انقلاب ازجمعيت آدم هايي كه سعي مي كنندبه آرامي ودقت روي خاك هاي كف پياده رو گام بردارند،لبريز.دسته دسته كتاب هاي خاك خورده به تو لب خند مي زنند.به ويترين كتاب فروشي هانگاه مي كنم... پياده رو وخاك هم آن طرف شيشه ي بزرگ،ديده مي شوند.چندساعت است كه اين خيابان وخيابان هاي اطراف را به دنبال پيداكردن توبالا وپايين قدم زده ام.اما..دريغ.چندكتاب فروش آدرس هايي گم وناپيدابرايم كروكي كشيدند.رفتم.نبود. مي گفتند.نگرد.كه نيست.آخرمگرممكن است دراين شهربزرگ تو راپيدانكنم؟خيلي خسته شده ام.به دنبال پاتوقي مي گردم كه بتوانم كتاب يامجله اي راورق بزنم وجرعه اي چاي كهنه نوش سربكشم...زن ومردي جوان بانسيمي خوش بواز كنارم مي گذرند.قرچ قرچ سوختن هيزم وقل قل كتري سياه وتلنگرچاي توي قوري گلسرخي مادرروي اجاقِ گِلي،به گوشم مي رسد.كنارجو درازمي كشم.چندسيبِ گلاب وهسته لبنان،در آن بالا وپايين مي روند.كتابي راروبه روي صورتم گرفته ام.پايم راداخل آب فرومي برم.خنكاي آب وسنگ ريزه هاي كف جو،لايه هاي نامكشوف داستان«نمازخانه ي كوچك من»باز مي شود.اين هم از معجزات آب جاري...كواك كواك جوجه اردك چندروزه ي اميرحسين ازداخل استخركوچك باغ؛زنگ آب گوشت سيب ترش رابه صدا درآورده است.
-هي آقا...كجايي؟همين جوري وايسادي وبر و بر داري منو نيگا مي كني. برو آقا! برو مزاحم نشو!
ازمردروزنامه فروش چشم برمي دارم وازاو عذرخواهي مي كنم.مجله ي ادبي اين ماه راكه طبق معمول عنوان چندين ماه پشت سرهم بر پيشاني وزيرلوگوي زيباوخوش بويش نشسته بر مي دارم.بي هدف به راهم ادامه مي دهم.مجله را،هم نيم بند ورق مي زنم...مطالب مثل همه ي شماره هاي قبل برهمان روش ومحتواتنظيم شده است.دربخش معرفي كتاب تورابه طور مطلوب وقابل پسندي معرفي كرده اند.يعني دوباره متولدشده اي؟چه اتفاق مباركي! نشاني انتشارات،خياباني است كه چندبارآن راقدم به قدم به دنبال توزير پاگذاشته بودم.پوسترچندكتاب تازه منتشرشده را پشت شيشه چسبانده اند.وارد كتاب فروشي مي شوم.سراغ كتاب را از خانم كتاب فروش مي گيرم.چاپ اول كتاب،تازه تمام شده وتنهايك جلد باقي مانده رابه زحمت ازلابه لاي تنگ كتاب ها بيرون مي آورد.كتاب نفس تازه اش مي كشدوبه من لب خند مي زند...
...شب پنج شنبه تهران راباتمام خسته گي هاي طولاني درپشت پنجره ي اتوبوس اسكانياي صورتي درلايه اي ازدود وآهن وبوق جامي گذارم.صفحه ي مستطيل فيلمي باابتذالي پنهان نشان مي دهد.سرم دردمي كند.چندكيسه نمك-به قول مادرم-روي پلك هايم گذاشته اند.كتاب را مي بندم،تاكلمات هم كمي استراحت كنند.
مي خواهم كتاب راتوي كمدم بگذارم كه متوجه مي شوم كه كتاب دست به دست بچه ها مي چرخدوهمه گي بادقت به پشت وروي كتاب نگاه مي كنند. :
-آقا!ققنوس يعني چه؟
-آقا!ققنوس اين جوريه؟-آرم انتشارات رانشانم مي دهد.-
-راستي آقا راست ميگن كه ققنوس يه جور پرنده س؟
ازدقت وريز بيني هميشه گي بچه هالذت مي برم.آرم پشت جلد،بهانه وجرقه ي خوبي است.
-بچه هااگه مي خواين درباره ققنوس وداستان زندگيش،چيزي بدونين باهم برين اتاق قصه گويي.ققنوس اون جامنتظرماست.
چشم هاي بچه هاگردمي شود.هياهوي وفريادشان درفضاي كتاب خانه مي پيچد.دراتاق قصه گويي همه منتظرنشسته اندوققنوس هم بال وپرش راباز كرده است.
:((-يكي بود،يكي نبود.زيراين تاق كبودنه ستاره نه سرودجزخداهيچ كس نبود...))هزاران سال پيش؛درگوشه اي از اين خاك خدادركشورهندوستان،پرنده اي وجودداشت كه سال هاي سال تك وتنهابدون جفت وجوجه، درميان جنگل هاي اين سرزمين، زندگي مي كرد. به اين پرنده كه با همه ي پرنده هاي ديگرفرق داشت،ققنوس مي گفتند.ققنوس منقاردراز و باريكي داشت.اين منقارشبيه ني بود.يعني ميان خالي بودونزديك به صدسوراخ كوچك وبزرگ روي آن وجودداشت.وازهرسوراخ آهنگي مخصوص شنيده مي شد.هروقت ققنوس قصه ي ماآواز مي خواندوازغم وغصه هايش مي ناليد،همه ي پرنده ها ازشنيدن آوازش بي هوش وگيج مي شدند.آخر آن قدرآهنگ هايش زيبا بودكه تمامي نداشت وباهمه ي دل تنگي وغمي وغصه اي كه درآهنگ ها داشت بالذت ودقت گوش مي كردند.
-بله بچه ها!روزهاوسال ها گذشت...ققنوس يك روزغروب؛دلش حال وهواي عجيبي پيداكرده بود.سرش رابه طرف آسمان گرفت وبه خورشيد نگاه كرد.قلبش تالاپ تالاپ مي تپيد.آخرمي دانست كه قرار است اتفاق بزرگي برايش بيفتد.دل تنگ شده بود.از جايش بلند شدوبه طرف اعماق جنگل پرواز كرد.دراعماق وانتهاي جنگل درخت هاي خشكيده ي زيادي وجودداشت .ققنوس به اندازه ي بارده الاغ قوي هيكل،بامنقاروچنگال هاي قوي اش،هيزم وچوب وشاخه هاي خشك جمع كردوبه لانه اش آورد.روي چوب ها نشست وشروع كردبه آوازخواندن...صدهاصداي ناله وغم واندوه ازسوراخ هاي منقارش بيرون آمد.صدايش آن قدر بلندبودكه درسرتاسر جنگل وسرزمين پيچيد...وبه گوش همه ي پرنده ها وحيوانات ديگر رسيد.همه ي پرنده هاوحيوانات وحشي ونيمه وحشي با شنيدن صداي غم گين واندوهگين ققنوس به سرعت به طرف لانه ي اش دويدند...چنددقيقه ي بعدهمه ي حيوانات وپرنده ها،دورتادورلانه ي ققنوس جمع شده بودندوبه او نگاه مي كردند.ققنوس براي آخرين بار به آنها نگاه كرد.
-بچه هابه نظرشما ققنوس درآن لحظه،به چه چيزي فكر مي كرد؟ها؟
هريك از بچه ها چيزي مي گويند.
-خب حالا صبر كنين تا ادامه ي قصه رو براتون بگم...
- ققنوس،دوباره نگاهي به حيوانات وپرنده ها انداخت .دوباره شروع كرد به آواز خواندن.هي آواز خواندوآوازخواندوآوازخواند...تااين كه ازنوك منقارش چند قطره خون چكيد.همه با ديدن خون ،ترسيدند.هيچ صدايي از كسي شنيده نمي شد.ققنوس آوازش راتمام كرد.بال هايش را چندبار محكم برهم زد.ناگهان جرقه ي بزرگي از به خوردن بال هايش روي چوب هاوشاخ وبرگ هاي خشكي كه دور وبرش جمع كرده بود افتاد...جرقه آرام آرام چوب هاي خشك راآتش زد.ققنوس هم چنان بال هايش رابرهم مي زد.بابال زدن ققنوس،آتش هرلحظه بيشتر وشعله ورترمي شد.همه ي جانوران وپرنده ها از آتش فاصله گرفتند.تعدادي ازحيوانات تلاش كردندكه آتش راخاموش كنند،اماشعله هاي بزرگ آتش نمي گذاشت،حتايك قدم يايك بال جلوتربروند.جوجه هاوبچه هاي حيوانات ديگربه شدت گريه مي كردند.آسمان ازدود آتش تيره وتارشده بود.منقاروپوزه ي پرنده هاوحيوانات از تعجب بازمانده بودونمي دانستندچه كاركنند.گيج ومبهوت باچشم هاي باز به آتشي كه هرلحظه شعله ورترمي شدخيره خيره نگاه مي كردند.چنددقيقه گذشت.آتش آرام آرام شعله اش كم تر شد.اما اثري از ققنوس درميان آتش نبود.شعله هاي نارنجي وسبزي كه تاچنددقيقه ي پيش به آسمان مي رسيد،آرام آرام به خاكستر تبديل مي شد.بوي خاكستروسوخته گي، همه جاي جنگل راپركرده بود.جوجه هاهم چنان گريه مي كردند.درهمين وقت بادملايمي وزيدودودهارا از لا به لاي تنه ي درخت ها بيرون كشيدوباخودش درآسمان رهاكرد.هوا كمي روشن شدوخورشيددوباره لب خند زد.در همين موقع ،ناگهان اتفاق وحشت ناكي افتاد.
اگه گفتين چه اتفاقي؟
هركدام از بچه ها حدسي مي زنند.
-تپه ي خاكسترتكاني خورد.تكه هاولايه هاي خاكسترجابه جا شدند.همه ي پرنده هاوجانورانِ وحشت زده؛ خواستندكه فرار كنندكه ناگهان ازميان كوه خاكستر،ققنوس قشنگ ونازي كه شباهت بسيارزيادي باققنوس قبلي داشت بيرون آمد..هيچ كس نمي توانست باور كند.مگر ممكن بودكه ازميان خاكسترداغ،ققنوس ديگري به دنيابيايد؟جانوراني كه شاخ داشتندچند سانتي متربرطول شاخ شان اضافه شدوآن هايي كه شاخ نداشتند،هي روي سرشان دست مي كشيدند. ققنوس فرياد كوتاهي كشيد. به اطرافش خوب ودقيق نگاه كرد.بعدبه همه سلام كردوبال هايش راآرام آرام برهم زد.كمي خاكستربه هوارفت،اماباد به سرعت آن رابه جاهاي دوردست برد.ققنوس؛ازجايش بلند شد...درآسمان چرخي زدوبه سرعت به طرف خورشيد پروازكرد...
-خب بچه ها!قصه ي ققنوس وخاكستر هم به پايان رسيد...
چندثانيه سكوت مي كنم.ميخ نگاه همه ي بچه ها درچشمم فرورفته است.كتاب؛دست به دست درميان آنهامي چرخد...سيل سوالات ناتمام بچه هافضاي ذهنم راپر مي كند:
-آقا ميشه گفت كتاب يه جورايي ققنوسه؟
-راستي آدما هر چي بزرگ وبزرگ ترباشن آخرش مي ميرن.نه؟
-راستي سي مرغ وققنوس باهم خواهر و برادرند؟
-آقا!من مي خوام برم ققنوسو پيدا كنم...
- ...
...و من خودم را آماده مي كنم تادوباره به خيابان انقلاب سربزنم...

تهران- تالار اندیشه-امرداد۸۷-اختتامیه ی استادان بزرگ نستعلیق-
مراسم بزرگ داشت برادران میرخانی
مصاحبه بااستادبه زودی...
عکس:عباس سلطان آبادی
سلام...
باتوجه به اين كه درماموريت كاري به سر مي برم وب لاگ كلمات پنهان تامدتي بروز نمي شود.از همه ي مخاطبان عزيزعذرخواهي مي كنم.
حسن نجار ، متولد سال 1353 در تهران و به مدت 13 سال هم آموزگار دبستان روستاهاي دور و نزديك به كودكان روستايي مشق ايثار و حماسه مي آموزد نزديك به یک دهه است كه به صورت جدي و حرفه اي ، پي گير فعاليت ادبي است.
آثار منتشر شده:
1- فردا پرنده اي به حرف مي آيد .(مجموعه شعر)
2- سارونا، خوش آمدي به قلب عاشق من (مجموعه شعر)
3- عمو پشمالو شده يه لولو ( شعر ، قصه) – برا ي كودكان
4- كلاغه از سفر مياد ( شعر ، قصه) – برا ي كودكان
5- حسن كچل و الاغ پيرش متل ( شعر ، قصه) – برا ي كودكان
6- رنگ آميزي با الفبا (مجموعه 7 جلدي) _ برا ي كودكان
7- موش موشي و مار خال خالي ( شعر ، قصه) – برا ي كودكان
آماده ي چاپ
- از دود ترانه ، تا طعم دوستت دارم – ( مجموعه شعر )
- ماديان هايي كه مرا به برزخ برده اند – (مجموعه داستان )
- دختران آخر زمان (رمان )
یکی از شب های سرد زمستان است وروستای سربرزه در لایه ای از برف ویخ کهنه فرورفته است پشت کوه های بی نشان،زوزه ی سرمازده ی گرگ ها می آید.بخاری اتاق؛که هم کلاس است وهم خواب گاه وهم آفرینش گاه داستان وشعر،هم نیمه جان می سوزد.ازحسن می پرسم
درشرایط امروزي آياسرودن شعر،يك ضرورت اجتماعي است؟
در سرودن شعر،هيچگونه وجه التزام واجباري وجود نداردونمي توان كسي را مجبوربه سرودن وشاعرشدن كرد،چراكه همه نمي توانندشاعرباشند.نيروي شاعري راخداونددروجودمعدود افرادي قرار داده است كه شهامت وجسارت به واژه در آوردن افكاروادراك خويش راازجامعه،دارند.بنابراين كه اين افراددربطن اجتماع قرارمي گيرندومردمي مي شوند.صرفاًدرخودضرورت احساس مي كنند. البته ازاين ميان معدودافرادي كه امروزه ماشاالله بسيارهم هستندبازنيمي ازآنها هرچندشعرمي گويند،اماشاعرنيستندوفقط لقب شاعري رايدك مي كشندونيم ديگر كه تعهددارندشاعرندبله اين افرادسرودن راهم چون تنفس يك ضرورت دانسته و خويش راخواسته وناخواسته،باجامعه خويش درگير نموده وشعر مي گويندوبازهم شعراين افرادبه سمت وسو هاي مختلف وجريان هاي گوناگوني كشيده مي شود. وهرگروه ياشخصي مخاطب خاص وعام پيدامي كنندوبه جنبه هاوسبك وسياق هاي مختلفي روي مي آورند،مثلاًعده اي سپيد مي شوندوعده اي سياه.عده اي گفتاري اندوعده اي مدرن وپست مدرن،با وزن وبي وزن و...
شعرامروز ايران به انحرافات مخاطبي و اجتماعي مبتلاست،چه فكرمي كني؟
نيمي ازاين سؤال راغيرمستقيم در سوال قبلی دادم.نيمي ديگرآن كه ببينيدوقتي هرروزمثل مدهايك نوع شعروارد
مي شودودرمجالس وانجمن هاونشست هاتوزيع مي گردد،معلوم است كه بايدهم شعرايران به انحرافات مخاطبي
و . . .كشيده شود.مگرماچقدرآدم شعرخوان كه عاشق شاعروشناخت شعري داشته باشند،داريم؟
همان تعدادمخاطب هم هرروزباكتابهاي گوناگوني برخوردمي كنندكه هر كدام شان داراي يك فرمول وزبان نوشتاري وبازي كلمات هستند.واضح تربگويم اين كه عده اي شب هامي خوابندتادرخواب،شعرببينندتاصبح شعرشان رابه شكل و رنگ وبويي بچپانندياكتاب وكتابچه اي ازآن بسازند.از اين دست كتاب هاكم نيست،که هم هست.حالافكرش رابكنيدمخاطب شعرامروزباچه استرس واضطرابي مواجه است.چراكه دلواپس اين است كه فرداچه شعري مي آيدوچگونه بايد خوانده شودوفهميد.وقتي هم خوب فكر مي كنيدمي فهميدكه هيچ فايده اي از خواندن اين قبيل شعرهانبرده.چراكه همان طوركه درچنددقيقه پيش گفتم، دغدغه ها.نيازهاوحال و احوال مردم مااين نيست كه اينان بااين زبان وسبك و بيان مي خواهندمرهمي برزخم هاي شان باشند.حقيقت چيزديگري است.فقط عده اي بسيار اندك هستندكه مرهم اين زخم هاوتلخي هاي ناكام عاطفه وجود عطش ناك مردم راخوب مي فهمدوبي شك مخاطبان خوبي هم پيداكرده و دليلي پيدا نمي شودكه اين گونه اشعارباعث انحرافات وهرج ومرج [ادبي]ذهني مخاطب كردند .
شعرمعاصر ايران باتوجه به پشتوانه ي ادبيات غني كلاسيك،متأسفانه از بازتاب شايسته ي جهاني برخوردار نيست.به جزچند مورد محدود.به نظرتوقابليت هاي جهاني شدن معاصر ايران ،چگونه به فعلیت تبديل مي شود؟
مشكل اصلي اين است كه زبان شعرياداستاني مافارسي است وزبان فارسي زباني جهاني نيست.اما زبان هاي ديگرتاحدودي جهاني اند.ولي دربسياري ازموارد مشاهده كرده ام كه يك شاعرگم نام براي ما كه زبان غير جهاني مثل زبان فارسي دارد،مثل شعراونويسندگان انگليسي زبان مطرح شده اند.آثارشان دربيشترنقاط كره زمين چاپ وترجمه
مي شودوحتي جايزه نوبل هم مي گيرند.اين مساله ربطي به زبان نداردوبرمي گردد،به تبليغ اثروصاحب اثرآن،كه چقدرموفق بوده كه خودرابه جهانيان معرفي كند.امامتأسفانه ماباوجودداشتن شاعران ونويسندگان بزرگي كه به حق بزرگ ترند و لياقت جهاني شدن راهم دارند،هنوزاندرخم يك كوچه مانده اند،چرابه نظر من تبليغ خوبي از آثارشان نمي شودواكثراً كسي راندارندكه خارج از مرزها به معرفي و تبليغ اثرشان بپردازد.يكي ديگراز دلايل اين ناكامي،عدم ترجمه ي آثارشان است به زبان هاي ديگر،من جمله زبان بين المللي.دليل ديگركه كم اتفاق افتاده،وجودجووواسطه گري به قول به قول معروف پارتي بازي ست.باوركنيدما حالاديگرتاواسطه اي دركارنباشدهركس هرگز به مقصودنمي رسدوسرانجام ناكام مي ماند.فراموش نشودكه اگر بزرگان ادبيات مانوبل نگرفته اندواگركتاب هاي شان به زبان هاي زيادي ترجمه نشده است اما دربيشتر نقاط كره ي زمين نام شان بوده وهست.يادمان باشدكه احمد شاملوشعر ايران رانيمه جهاني كرد،خواست جهاني كندكه رفت وده هاسال پيش هدايت،خارج از اين مرز زيست ودرخشيدو مردوحال درفرانسه دركم تر خانه ی باذوق و شوقي ست كه يك جلد بوف كور درآن نباشد.
شعروداستان امروزبا واقعيات اجتماع چقدر انطباق دارد ؟
خيلي هادارندشعرمي گويندوداستان مي نويسندكه درهمين اجتماع قرارگرفته اند.بي ترديدهمة اين هانوشته هايشان باواقعيت وبودن ونبودن وبايدونبايدها انطباق نداردوخيلي هاهم انطباق دارد.
· لزوم توجه بيشترودقيق به داستان ميني مال باتوجه به فقر زمان براي اهل قلم و هم چنين مخاطبان حرفه اي؛چون رباعي درشعر ايجاد مي كندكه داستان ميني مال موجب حركت در خواننده شود،چه فكر مي كني ؟
نوشتن داستان بستگي به زمان نداردونمي شودداستاني رااز روي زمان خاصي شروع كرده ودرزمان خاص به پايان برد.گاه سوژه وموضوع داستاني درچند سطر نوشته مي شودكه اصطلاحاًمي گويند ميني مال.گاهي در15صفحه(كمتريابيشتر)نوشته مي شود،مي گويندداستان كوتاه.گاه درصفحات بيشتري خاتمه مي يابدكه به آن داستان بلندمي گويندوگاه در چندصد صفحه شروع وخاتمه مي يابدكه به آن رمان مي گويند.حال مخاطبان ماهم هركدام ونوع داستان هاهستند.من اعتقادي به اين موضوع ندارم.كه بايديا بهتر است به خاطر فقر زمان داستان ميني مال نوشت بلكه معتقدم كه آن چه كه موضوع وموضوعيت قابل پرداخت داستان مي طلبدبه همان مقدار حساسيت پرداخت به آن راداستان نوشت.اگرماداستان خوان باشيم هيچ وقت زمان براي خواندن داستان كم نداريم .درغيراين صورت مي شودگفت كه هيچ براي داستان خواني وقت نداريم.پس نويسندگان خوب قبل از نوشتن زمان را مشخص نمي كنند.تعدادسطرهاراپيش گويي نمي كنند،بلكه سعي مي كنندبااستفاده ازاصل واركان داستان نوين بنويسندكه خود داستان است كه درذهن تخيل نويسنده خامه مي بنددوخودداستان است كه به وقت لازم خود شماراتمام مي كندخواننده اگر وقت ندارد بهتر است كه اصلاً داستان نخواند.ختم كلام اين كه خواننده هايي هستندكه خيلي ازوقت هايي گاهاًضروري اش را فداي خواندن يك داستان مي كند وبرعكس.همان طوركه نويسنده ي واقعي خيلي ازوقت هازندگي شان راصرف نوشتن داستان مي كند .
· پس باتوجه به اين پاسخ؛معدل سرانه مطالعه در ايران بيش از 3 دقيقه نمي شود چرا ؟
به اين خاطر كه مافقر زمان نداريم،فقرخواننده داريم.زمان تمام ناشدني است.اما خواننده هاي ماهر روزكمتروكمترمي شوند.شايديك دليل آن هم اين باشدكه بيشتركتاب هابارمفيدندارندوخواننده گريز مي شوندودلايلي هم چون دغدغه هاي مادي واقتصادي مردم،عدم جذابيت كتاب هاقيمت بالا وتوزيع نامنظم كتاب .
به قول استاد دولت آبادي ،تعهد ذات ادبيات است.چه فكر مي كني؟
بالاي حرف استاد دولت آبادي،نمي توان حرف زد .چراكه تازه به دوران رسيده نيست كه خواسته باشدبه خاطراين كه خودرادراين جاوآن جادراين مجله وآن مجله نمايش دهدوحرفي زده باشد.سخن ايشان،حاصل نيم قرن مطالعه وتحقيق و نگارش است درزمينه ي داستان وداستان نويسي.مگر نه اينكه هر چيزي ذات دارد و اصل و ريشه اي و ذات ادبيات هم تعهد است .
داستان امروز به ساختارنيازدارديامحتوا ؟
ساختارومحتواهردوبه علاوه ي چندركن ديگراز اصول داستان نويسي مي باشند. داستان بي محتوامعني ندارد.داستان بي ساختار نيز.اين ساختاربامحتواي غني است كه به داستان هويت مي بخشدونبايدمحتوارا فداي ساختاركردهرچندكه داستان هاي امروزه به خصوص داستان هاي دهه ی 80 و 70 به وضوح ديده مي شودكه صرفاًداستان هايي بافته اندمطابق تئوري آموخته هاي شان ازكارگاه هاوكارخانه جات داستان تراشي كه فقط اسكلت داستان ديده مي شودنه گوشت و پوست و رگ و ريشه كه ازاجزاء اصلي تشكيل دهنده داستان است .
يك اثرادبي ماندگارچه ويژگي هايي دارد ؟
ويژگي هاي زيادي داردومهم ترازهمه اين كه آن اثرخودجوش باشدباجسارت بيان شده به دورازتظاهر،فريب ورياباشدودرك كاملي ازمحروميت هاوكمبودهاو ناگفته هاي جامعه باشدودركل زبان بي زبانان باشدونگاه نابينايان وگوش ناشنوايان واحساس بي عاطفه ها وچقدر سخت است كه كسي خود رابه اين تجهيزات مجهز كرده باشدتعهد
مي خواهدوتفحص و...سلام
از داستان وشعرچه انتظاري داري ؟
شخصاًانتظار عجيب وغريبي ندارم.اما هميشه خواهش من ازشعروداستان خودم و ديگران اين بوده كه به بيان واقعيت ها بپردازم.از دل برآيندتا به دل بنشينند، صرفاًمردم راسرگرم نكندو دروغي درخود پنهان نكرده باشند.تاخوانندگان مارا دروغين نكنندچرا كه هراثري خواننده ي خودش رادارد .
· ازميان نويسندگان كرمانشاهي،آثاركدام نويسنده رامي پسندي وچرا؟
به نظرمن كه خيلي هم به آن اعتقاد دارم وبارهاهم گفته ام شخص اول داستان نويسي استان كرمانشاه كه استان هم عرصه ي بسيارريزوناچيزبراي جولان وي است استاد علي اشرف درويشيان مي باشد .
من وي رانه تنها در درجه اول كه كرمانشاهي اصيل وپرافتخاري مي دانم و معتقدم كه وي سر مشق اول والگوي تمام وكمال نويسندگان بعدازخودبوده و هست،بلكه جزء 3 نفرداستان نويس برتر ايران زمين نيز مي دانم.يعني محمود دولت آبادي،علي اشرف درويشيان وهوشنگ گلشيري.البته اين سه نفرراكه دراين چنددهه اخيربسيارمطرح بوده اندمدنظردارم واين جابحث نخستين هاي داستان نويسي،دركارنيستودرغيراين صورت بايددرويشیان راجزء 10 نفربرتر داستان نويسي خلقت ازداستان تاكنون بگذارم.يعني هدايت،چوبك،جمال زاده،بزرگ علوي، دولت آبادي،درويشیان،هوشنگ گلشيري،سيمين دانشور،جلال آل احمدوبهرام صادقي.
شعركرمانشاه راچگونه مي بيني؟
اگرمنظورت شعركلاسيك وموزون است كه دراين مورد هيچ گونه نقدونظري ندارم وجواب دراين مورد رابه شاعران كلاسيك واگذار مي كنم.هرچند كه گاهي ، اشعار آنها نيز خوانده ام وگاهي لذت بردم، گاهی ذلت.اما درموردشعر سپيدكرمانشاه شاعران فعال وپركاري درحال حاضركارمي كنندكه من فقط تعدادي ازآن هارا مي شناسم واشعارشان را خوانده ام. البته اين شناخت بيش تر شناخت انتزاعي است ازشاعروبيش ترشعرهاشان رامي شناسم،تا خودشان را.در اين جامن كسي رااسم نمي آورم تاستايش كسي رانكرده باشم وكسي صرفاًبه خاطر عدم شناخت شاعرازقلم بيندازم ودركل شاعراني كه درزمينه ی شعرنووسپيدو گفتاركارمي كنند روشنايي زيادي پيش روي دارند.الا آن دسته از شاعراني كه به تأثيراداواطوارهاوسمت هاي غلط به بازي هاي زباني وواژه اي پرداخته اندودم از مدرنيته وپست مدرن مي زنندواين گونه شعرهارادوست ندارم چراكه ازجامعه و جوحاكم درعصرمابه دورندودغدغة اين نسل چيزديگري است وآنها چيزديگري مي گويند.ناگفته نماندكه خود آدم هايي كه ازگونه شعرشعرهامي گويندرا دوست دارم.فقط مشكل من شعرهاي شان است. چرا كه بدون شناخت به مطالعه و درك واقعي و آينده نگري لازم از اين اوضاع به سفارش غلط ديگران به اين دام افتاده اند
و حرف پاياني ؟
اميدوارم شعراونويسندگان هم نسل من باتعهدودقت بيشتري مشغول كارباشندو تحت تأثيرجمع هاوجوهاي ناپايدارقرار نگيرندوهم چنان متعهدانه افسارتيزوتندو حساسِ ادبيات رابه دست بگيرندومطالعه رابه نوجوانان وجوانان تازه به ميدان آمده سفارش دوستانه مي كنم وازآن كه كسي ديگر به اين عرصه آورده وياآن ها راهل داده اندبرادروارخواهش مي كنم كارشان را ول كنند،عمرتلف نكنندواز شماهم به خاطر زحمت اين مصاحبه وبه خاطر سؤال هاي سخت تان سپاس گذاري مي كنم.
مرتضی حاتمی
وقتی مشق ها خط قرمز می خورند
به لحظه ی پرپرشدن فاطمه ی8ساله
-کرمانشاه؟
سوارپیکان سفیدرنگ می شوی.آسمان،مثل همه ی روزهای دیگرباران زده وابری است.خیلی خوشحال هستی که دیگر گرد وغبارجاده گلویت راپرازسرفه نمی کند.بادپاییزی،بوی آغل وبرگ های خشک را ازسوراخ کوچک برزنتی توی اتاقک می پراکند.نمی دانی که چرا همان حس غریب روزهای آخرهفته دست ازسرت برنمی داردوهم چون سایه ای وحشت زده تورا دنبال می کند.
جیغ کشیده ی ترمز،صورت جاده راخط می اندازد.مثل خودکار قرمزخانم معلم تودفترمشق کاهی .کودکی،یک شاخه گل صورتی پریده رنگ را ازشاخه ای جا می کندوکودکی دیگر آن طرف خیابان،کنارگل فروشی،اتیکتی رابرساقه ی گل می چسباند
باد می وزد.بوی مدادسردجویده وپاک کن های عطری،درحیاط دبستان مي پیچد.به مریم نگاه می کنی،هنوزنگاهش لابه لای ساندویچ کالباس،به در فروشگاه خیره مانده .
به طرفش می روی ومشتی زالزالک وحشی توی دست های کوچکش می ریزی .
-بگير بخورش،مال روستامانه .
و لب خندهاتان به هم گره می خورد.صدای پایان زنگ تفریح را می شنوی،سعی می کنی خودت را از زیرنگاه سرگردان و تیزش قایم کنی.
-آخیش به خیرگذشت.
-مشق امشب یه مرتبه از روی ((حسنک کجایی؟))بنویسید .
از دست حسنک خیلی عصبانی هستی،من که هرروزبه گاوو گوسفندهاعلف ونمک می دم پس نباید مشق بنویسم.
چشم های کوچک ومیشی ات رالابه لای مانتوهای سیاه می چرخانی،از راه می رسی .
امروز،هوا زود ترتاریک می شه .زودتر برسیم به سرویس .
پاهایت يخ زده،کتاب هاودفترت را به او می دهی تاتوی کیفش بگذارد.به سرعت راه می افتی هنوز سرویس نیامده وبچه ها دلشان شور می زند .
کی سرویس میاد؟
هوا داره تاریک می شه. پس کی میاد؟
سردمه!
مشق هایت رانوشته ای.قطره های باران،یک ریز،توی قابلمه و کاسه های کوچک بزرگ می ریزد.کتاب قصه ات رابرای چندمین بار ورق می زنی.کتری نیم داغ را ازروی بخاری برمی داری و به آرامی ودقت دروی ماتومی کشی .
-لیلامواظب باش!زیاد داغ نباشه.بکش روآستیناشایدکمی دراز بشه.
کتاب راگوشه ی می گذاری وبه عکس ومثلث کوچک سمت راست قاب نگاه می کنی.
-خانوم معلم مشق نمی دین؟
کلاس ساکت میشود.عصبانیت ونفرت ازچشم های کوچکشان پایین می چکد .
-نه عزیزم هیچ وقت دیگه به شما مشق نمی دهم. آخرین مشقی را هم که نوشتیدبدین به حسنک.همه می خندند.
به جای مشق شب،خوب خوب به اطراف تان نگاه کنیدوهر چیز قشنگ وخوشگل که خیلی ازآن خوشتون اومد،روفردا سرکلاس برای همدیگه تعریف کنید.اگه هم تونستیداونو نقاشی کنین.خوبه؟
ازمیان آینه کوچک قدیمی به چشم های کوچکی که بارهامشق شب رادردفترهای کاهی دنبال کرده،لبخند می زنی وبعدبا عصبانیت خط کش سی سانتی را نصف می کنی..
ديگه برات خط کش نمی خرم .سومین خط کشیه که شکستی .
دست هایت رابالا می گیری.خط کش پایین میاد.بچه ها،دورت جمع شده اند.هق هق می زنی،اما گریه نمی کنی
-تادفعه دیگه با این مانتو به مدرسه نیای.گردن خورد!
خوب خانم معلم مدرسه ات دیر شد.بچه ها سرکلاس منتظرند.
رابالبخند می شنوی.باعجله بلندمی شود.ساعت 25/7 دقیقه است . صدای کلاغ های پاییزی که صدایشان بوی برگ های خشکیده می دهد،در میدان سرد روستا می پیچد.
-بدودختر!مدرسه ات دیر شد.سرویس هم داره می ره.
سرویس،این بار،سر وقت آمده. هیچ کس دلش نمی آيد.سوار شود.همه ی بچه هامانتوی سیاه پوشیده اند.نو.رنگ پریده و اقساطی.همه مثل جوجه های ترسیده،گوشه ای کزکزکرده اند .بوی جسدی زخمی باران خورده،از سقف پارچه ای نشت می کند.نگاه های وحشت زده درهم تنیده شده .
امروزهم می گذرد وحق سرویس شمادونفر هم تا ماه های بعدی فراموش می شود.سرت را ازداخل مربع بیرون می کشی ونعره می زنی :
-زود ترپیاده بشین کاردارم.
-این جا که درمدرسه نیست.هست؟
-چرا این جاده پیاده مان می کند؟
-تا در مدرسه باید با تاکسی بریم.
-من پول ندارم.تا مدرسه باید بدوم.
راباصدای بلند تکرارمی کنید.اما چیزی نمی شنوی.همه پیاده شده اند.وانت رابه آرامی حرکت می دهی.سرت به شدت دردمی کند بوی نفت ریخته سماورپیرزن کناردستی ات وصدای یک نواخت و ترمزهای گاه وبی گاه،زیراین آفتاب داغ بعداز ظهر کلافه ات کرده.باران تازه بند.آمده پایت را ازروی پدال گازبرنمی داری ))زشب نشینی،خرچنگای مردابی چگونه رقص کند ...((همراه با نم ناک جاده دور می شود.برف پاک کن راخاموش می کنی. عقربه لرزان روی عدد صد،هنوز تیک می زند.
انگار نفس درسینه اش قفل کرده است ومثل همان جسد باران خورده،با هق هقی ضعیف،نوک انگشت های پایت،قطره قطره سرد می شود.
- چه قدرتند میره دیوانه.
فرمان را به طرف خودت می کشی.پنجه ی پایت وپدال،به کف ماشین چسبیده اند.وحشت وسرودست هایت می ریزد.صدای سوخته گی وبوی کزلاستیک هاچند ثانیه ی قبل ،درهوا و باران، پخش شده است.باد گلبرگ صورتی رنگ پریده رامحکم روی شیشه می کوبد.
مریم،شاخه ی گل راروی نیمکت می گذارد.
از ماشین پیاده می شوی. بچه گنجشک را ازآب می گیری وبال شکسته وخیسش را ناز می کنی.خط قرمزبه اندازه ده متر،مشق نم ناک ونانوشته ی جاده راخط زده است.بچه گنجشک روی خون ماسیده،آرام آرام سردمی شود.برسرت می کوبی وگریه می کنی . باران نمی آید. چشم های میشی ات،آرام آرام پشت سر،می غلتد.دیگرازگوش ودهانت خون بیرون نمی زند.زنگ آخر آخرین روز هفته را از مقابل چشم هایت می گذرانی .
پای تخته سیاه ایستاده ای.انگشت های راتوی جیب،مشت می کنی.چقدر ازپاک کردن تخته سیاه نفرت داشتی.
- بچه ها!النگوهاش پلاستيکیه .
صدای آرمیتابابوی پاک کن های عطری– با طعم موز–در گوشت تکرار می شود.سرجایت می نشینی.دیگر برایت فرق نمی کند.دستت را ازجیب مانتویت بیرون می آوری.انگشت هایت به آرامی باز می شودواسکناس پنجاه تومانی خونی که صبح به او قرض داده بودی تابرای مریم ساندویچ بخرد،همراه باد گم می شود .
پیکان ایستاد.هوا آفتابی وخشک است.مشق شب را از یاد برده ای . همه اش به مانتوی پریده رنگ مریم که داردیواش یواش گندم بوداده را اززیرمیز با دانه های یخ زده ی اشک تندتندمی جود، خیره شده ای .کلاس در سکوتی مردابی فرو ریخته است .
خط کش چوبی 50 سانتی،درآتش بشکه ی وسط حیاط،بابرق چشم های کوچک پشت پنجره،به آرامی می سوزد.
دیگربوی نفت سماور،را احساس نمی کنی. وقتی بابوی خون و باران از روی خط قرمز رد می شوی،برای دنیای بزرگ مریم، گریه می کنی .
نوشته ي :مرتضی حاتمی - اسفند۸۴
دوستان عزیز اهل قلم...
سلام...
سال نومبارک...
(وب لاگ خبری واطلاع رسان کتاب فرهنگ داستان نویسان کرمانشاه
اولین کتاب جامع نویسندگان ادبیات داستانی استان)
راه اندازی وبروزشد.
منتظرحضورسبزومهربان وموثرشماهستم.
اولین سال گردکوچ استادیدالله بهزادبردوست دارانش
تسلیت...
((بهزادکرمانشاهی که اسمش یدالله اشت ازشعرا وسخنوران بسیارقادرسخن وبلیغ وشیوا وسلیم ذوق وبلندولطیف قریحه ونغزاندیشه عصرماست...))
مهدی اخوان ثالث(م.اميد)
اختری بیکران دیدی ولی برقرازسرندیدی ماه را
گربه ظلماتی رواز((بهزاد))پرس خضرداند رهبری گمراه را
محمدحسین شهریار
جایگاه ممتازومتعالی استادیدالله بهزادکرمانشاهی(1386-1304)چنان درهاله ای ازرازتنیده شده که تنهاعبورزمان خواهدتوانست اندکی ازاین رازسربمهررابشکافد.کرامت ادبی ایشان راتابه حال کسی نتوانسته قلم بزند ولایه های پنهان ازاندیشه های ایشان رامتبلوروشکوفانماید.
استادبهزادسال هاست که درخلوتی خودگزیده وبی هیاهوامابااقتداری معنوی درهم سایه گی شعرهایش به تنهایی باکلمات زندگی می کندوتابه حال ظرف ذهنی هیچ محفل کانون وانجمنی تنوانسته حجاب والای شخصیتی ایشان رادست یافتنی نماید.زیرااقتداروکرامت وبالندگی شعری وآزادمنشي ایشان برقله ی نایافتنی هاقرارگرفته است.این انزوای طولانی وازسرآگاهی استاد دراین مقال کوتاه ودرلابه لای این سطورقابل بيان نيست.
شعراستادباتمام سادگی خودازحشمت وتعالی خاص برخورداراست و به سادگی نمی توان وارد دنیای شعری ایشان شدجزباآگاهی وشناخت.
نگاه خشم آلودوپرازکنایه وعصبانیت ایشان دربستر برخي ازشعرهاي اجتماعی چنان باقدرت واستحکام وظرافت متبلور می شودکه مي توان ناب ترین لحظات اين نوع شعر رادرتاروپودکلمات ایشان با لذتی غایی به تماشانشست.
((مرگ چنين خواجه نه كاريست خرد...))
خداوندشعروكلمه ایشان رابیامرزاد!
مرتضی حاتمی
خداوندا!
سال آینده راسالی پراز معنویت،عدالت،صلح،مدارا،تفاهم تعامل،مساوات،دوستی ومهروعطوفت،آزادی وامنیت برای همه ی انسان ها قراربده.
خداوندا!
سال آینده سالی لبریز از موفقیت وتعالی وپویایی وبالندگی برای نویسندگان واهالی قلم تقدیرکن.
خداوندا!
معنویت؛گم شده ی اندیشه وخیال انسان معاصردرلحظه های
زمان است همه ی مارابه تعالی وبالندگی فکری بیش تر
رهنمون فرما.
خداوندا!
ازاین که به ماعشق به انسانیت واندیشه های ماندگارعنایت فرموده ای توراشکرگزاریم.به ما لیاقت عشق بازی بیشترعطا فرما.
خداوندا!
به همه ی نویسندگان متعهدقدرتی چندبرابرعطافرماکه قلم شان بیش از پیش تاثیرگذازتر وآسمانی ترباشد.
خداوندا!
شعله ی خدمت گذاری درست ونیکوودرراستای اصول مطلق انسانی رادراندیشه هامان افزون ترکن.
خدایا به همه ی نویسندگان توفیقی عنایت فرما تا بتوانندرسالت شایسته ی قلم را همان گونه که شایسته ی وجودنازنین((قلم))توست به بهترین گونه به جا بیاورند.
خداوندا!
آرامش،امنیت ،بازی وتفریح، شادی،آموزش،رفاه،سلامت وبهداشت،هویت فرهنگی ادبی ملی،آزادی فکروعقیده،غذا ،بالندگی وتعالی حق مسلم همه ی کودکان ونوجوانان جهان است،به بزرگترهایی که زمانی کودک وکوچک بوده اند بیاموزکه فقط کودکی خودراازیادنبرندوتنهالحظه ای به یاد کودکان گرسنه ودچارسوتغذیه،دل شکسته، بیمار،بدسرپرست،خیابانی،کار،آسیب دیده،درمعرض ناامنی ومین،پناهنده ومحروم ازهمه ی امکانات اولیه؛باشند.
خداوندا!
ادبیات ما ادبیات جان سختی است وبه خون خودنویس وامیدوآفتاب ترکیب شده به همه ی ادیبان مابیاموزازاین عنایت الهی به خوبی پاس داری نمایندوبرای اعتلا وارتقاآن کم نگذارند. ((حول حالنا الی احسن الحال))
به امید سالی متعالی وبالنده برای ادبیات ایران زمین سلامت و امنیت برای همه ی نویسندگان شاعران وهنرمندان وهمه ی چراغ افروزان راستین ومتعهد ادبیات...
سال نوبرشمامباک